#سرنوشت_وارونه_پارت_215
منظورش چی بود؟؟واقعا نمیفهمم یعنی چی؟
سرمو تکون دادم که از فکر خارج شم،بهتر فکر نکنم اینطور دیونه میشم ذهنم آزاد کردم و به دریا خیره شدم....
نمیدونم چقد به همون حالت بودم که
_حنا
سرمو برگردوندم که با شرین مواجعه شدم و سوالی نکاش کردم که گفت: بدو بیا باید نهار بخوریم
سرمو تکون دادم و از سخره امدم پایین و رفتم سمت شیرین و باهم به ویلا برگشتیم.رفتم تو سالن که چشم خورد به یه میز خیلی بزرگ شاید یه ۳۰نفری می شد!
همگی نشسته بودن،شیرین رفت پیش شهاب نشست و منم تنها جایی که بود نشستم پیش همون دختری که مثلا عاشق شهاب بود اسم چی بود؟المیرا؟مارال؟ها مریلا بود.
بدون حرف غذا کشیدم و مشغول خوردن شدم سنگینی نگاهی حس میکردم سرم بلند کردم به پیمان و شهابی که سرگرم خوردن بودن نکاه کردم،پس کی بود؟چشم خورد به اشکان که رو به روم نشسته بود،پس اون داشت نگام می کرد!ولی چرا،باش ک نگاهش کردم که یه لبخند تحویلم داد،وای خدا،چی خلق کردی چقد جذابه!
یعنی من حاظرم اون شهاب و پیمان ول کنم بیام بچسبم به این اشکان واقعا جذاب،آدم دوست داره ساعت ها بشینه نگاهش کنه...
سرمو پایین بردم و مشغول خوردن غذام شدم...
••••••••••••••••••••••••
_من میگم والیبال
_نخیرم وسطی
_واقعا بچه ای،والیبال
_تو بچه ای،میگم وسطی ،کیفش بیشتر
_نخیر والیبال باحال تر
شیرین و پوپک بودن که نیم ساعتی بود بحث میکردن ما هم موندیم تا این خانما تصمیم بگیرن،بعد از نهار یساعت بعد مثلا امدیم بازی کنیم،ولی پوپک میگفت والیبال،شیرین می گفت وسطی،هنوزم به هیچ توافقی نرسیدن.
romangram.com | @romangram_com