#سرنوشت_وارونه_پارت_214
پاهامو جمع کردم و سرمو گذاشتم رو پاهامو گفتم: نمیدونم چی جواب بدم،دوتا خوبن ولی من نمیتونم تصمیم بگیرم،میدونی سپهر،من نمی تونم پیمان قبول کنم،اون کار های خلاف میکنه تو بگو چطور من با همچین شخصی زندگی کنم؟
سپهر که نگاهش به جلو بود گفت: همیشه چیزی که دیده میشه واقعیت نداره
_منظورت چیه؟
_هیچی منظوری ندارم،ولی بدون هر تصمیمی که بگیری حتما من پشتتم
_ممنون تو خیلی خوبی
حرفی نزد منم چیزی نگفتم،یکم که سکوت برقرار بود
من شکستمش و گفتم: سپهر
_جانم
_تو چرا ازدواج نمی کنی؟
_تو که میدونی چرا می پرسی؟
_اون جریان مال خیلی وقت پیش،تو باید اون فراموش کنی
_نمی تونم،زخم بدی زده بهم،میدونی حنا من هر روز که چشمم به قاب عکش مامان می افته قلبم به درد میاد نمیتونم خودمو ببخشم،اصلا نمی تونم
_اما...
نزاشت ادامه بدم گفت: دوست ندارم دوباره این قلبمو به کسی دیگه بدم که عزیز ترین کسم ازم بگیر،میترسم حنا خیلی میترسم،بعد از مامان پوپک برام موند، اون خیلی شبیه مامانم، میترسم اگه من برم سمت کسی به پوپکم صدمه بزنه،این ترس همیشه هست برای من
اخم کردم واقعا نمی دونستم چی بهش بگم،حق داره شکست بدی خورد کسی رو که دوست داشت،عزیز ترین فرد زندگیشو کشت این واقعا درد ناکه
دوباره بینمون سکوت شد،نمیدونم چقد به همون حالت موندیم که
_اِ سپهر تو اینجایی؟یساعته دنبالتم
من و سپهر رومونو سمت صدا برگردوندیم،یه پسر با هیکل ورزشی و چشمای درشت سبز و جذاب،با اولین نگاه جذبش میشدی،عجیب آدم و به خودش میکشوند
سپهر از سخره امد پایین و رفت سمت اون پسره و رو کرد به من و گفت: حنا این آقا پسر اشکان دوست صمیمی من
و رو کرد به اشکان و گفت: ایشونم حنا خانمن
هردو بهم سلامی دادیم،پس اشکان اینه دیدم دخترا ازش تعریف میکردن ولی خدایی جای تعریفم داره واقعا جذاب با اون چشماش.
سپهر رو کرد بهم و گفت: حنا نمیای بریم ویلا
_نه من فعلا همینجا می مونم
سرشو تکون داد و با اشکان رفتن سمت ویلا
منم دوباره به فکر رفتم،حرف سپهر امد تو ذهنم که گفت««همیشه چیزی که دیده میشه واقعیت نداره»»
romangram.com | @romangram_com