#سرنوشت_وارونه_پارت_220

اشکان رفت پیش رفیق عزیزش نشست و دست گذاشت روی شونش و گفت: نبینمت تو لک باشی پسر

_خیلی نگرانشم میترسم اتفاقی براش بی افته

_نگران نباش،صبح میریم و پیداش میکنیم،شاید توی جنگل گمشده که الان به اعتمال زیاد جنگلبان پیداش کرده

اشکان به چیزی که گفت چندان ایمان نداشت ولی برای آروم کردن دوستش چاره ای نداشت.....





هامین با سرعت میروند،خیلی نگران خواهرش بود،با خودش گفت: هرجا باشی پیدات میکنم شده شمال زیر پا میزارم ولی تورو پیدا می کنم

••••••••••••••

صبح حدود ۳,۴صبح بود که هامین رسید و تلفن برداشت و زنگ زد به شهاب،چندتا بوق خورد که بالاخره جواب داد: بله

_شهاب کجایی؟

_تو کجایی؟

_من شمالم

_امدی اینجا واسه چی؟

_شهاب باهام بحث نکن گفتم کجایی؟

_باشه،بیا به این آدرسی که میفرستم

_باشه

قطع کردن و به ده دیقعه نکشید که پیام امد برای هامین،آدرس بود

هامینم به محض خوندن پیام حرکت کرد سمت آدرسی که داد بود بهش.





رسید به محل مورد نظر،یه ویلای کوچیک بود.رفت داخل اما کسی نبود یکم ایستاد که صدای ماشینی امد و وقتی دقت کرد ماشین شهاب دید وقتی ایستاد شهاب پیاده شد و رفت سمت هامین

_سلام

_سلام میشه بپرسم اینجا کجاست؟

_ویلام

هامین با تعجب گفت :ویلای تو؟ چه جالب


romangram.com | @romangram_com