#سرنوشت_وارونه_پارت_211
_حالا می فهمی،بیچاره شهاب!
_چرا؟
_بابا مریلا ادعا میکنه عاشق شهاب ولی داداشم محلش نمیده
سرمو تکون دادم،عاشق شهاب؟یعنی این عاشق شهاب؟
چشم خورد به پیمان که داشت می امد سمتمون،وقتی رسید رو کرد به شهاب و گفت: به آقا شهاب خوشحالم می بینمت
_منم همینطور
یکم با هم حرف زدن و د آخر پیمان رو کرد بهم و گفت: بیا باید راه بی افتیم
خواستم برم که شیرین دستم و گرفت و رو به پیمان گفت: آقا پیمان،بزارید با ما بیاد
پیمان خواست حرفی بزنه که نمیدونم پوپک از کجا امد و گفت: نخیرم حنا با ما میاد
شرین گفت: نه دیگه با ما میاد
_نچ با ما
_گفتم ما
_بان بحث نکن
_تو داری بحث میکنی
این وسط من بودم که توسط این دوتا کشیده میشدم،دستمو از دستشون جدا کردم و گفتم: کافیه،بس کنید بابا سرم رفت
ساکت شدن و رو پوپک گفتم: با شیرین اینا میرم
پیمان با اخمای تو هم رفت و پوپکم دنبالش،ما هم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم...
یه یساعت و خورده ای تو راه بودیم تا رسیدیم به مقصد
یه ویلای خیلی بزرگ بود،نمای واقعا قشنگی داشت
رفتم سمت ماشین سپهر و چمدونم و از ماشین در ارودم.
رومو که برگردوندم با اخمای پیمان مواجعه شدم
سوالی نگاش کردم گه گفت: پیش شهاب جونت خوش گذشت؟
اخمی کردم و جواب ندادم،چمدونم برداشتم و رفتم سمت ویلا،پیمانم دنبالم امد و کنار گوشم گفت: میدونم اونم ازت خواستگاری کرده،ولی نمی زارم تورو از من بگیره مطمئن باش
romangram.com | @romangram_com