#سرنوشت_وارونه_پارت_210
پوپک نگاه معنی داری بهم انداخت و از اتاق خارج شد....
از روی تخت بلند شدم رفتم سمت سرویس بهداشتی بعد از شست و شو رفتم و لباس پوشیدم،نمی دونستم تا کی اونجاییم،بخاطر همین لباس بیشتر جمع کردم گذاشتم چمدون ،و یکم به خودم رسیدم و زدم بیرون
امدم پایین همه منتظر بود،پیمان و سپهر و پوپک،وقتی من رو دیدن پوپک گفت: خب دیگه بریم دیر شد
باهم رفتیم و سوار ماشین سپهر شدیم،من و پوپک عقب و سپهرم پشت فرمون و پیمانم جفتش نشست و سپهر حرکت کرد.
رو به پوپک گفتم: پوپک کیا میان؟
_اممم،همون دوستایی که دیشب دیدی٬شهاب و آجیش،پسر خالم و نامزدش و برادر نامزدش،دوستای پیمان و سپهر و اها پسر عمم هم میاد و دختر عمم با شوهرش میاد و چندنفر دیگه که میریم می بینیشون
سرمو تکون دادم این همه آدم کجا جا میشن؟
نیم ساعتی گذشت که ماشین ایستاد،رو به رو رو که نگاه کردم ۶,۷ماشین بود،همه پیاده شدیم و رفتیم برای سلام کردن و این حرفا من که غیر از شهاب و شیرین کسی رو نمیشناختم بخاطر همین یه راست رفتم سمت شیرین و سلام کردم وقتی دیدم گفت: وای من فدای تو بشم،کجا بودی؟خیلی خوشحالم باهمون هستی
_ممنون،منم خوشحالم
شهاب امد و گفت: سلام حنا خانم
جان؟حنا خانم؟این الان شهاب بود؟
رو بهش با تعجب گفتم: سلام
لبخندی زد و خواست حرفی بزنه که
_وای شهاب جان خوبی؟
به کسی که این حرف و زد نگاه کردم یه دختر با موهای زرد و آرایش نمیه غلیظ،و مانتوی کوتای تنگ قرمز و ساپرت مشکی!
شهاب گفت: سلام،مریلا خانم خوب هستین؟
_خوب،شما رو دیدم بهتر شدم شهاب جان
شهاب جوابی نداد بهش،شیرین یواش در گوشم گفت: وای حالا کی میتونه این دختر تحمل کنه اوف
منم به همون آرومی گفتم: مگه چشه؟
romangram.com | @romangram_com