#سرنوشت_وارونه_پارت_208

آیلین قد بلند تر و پر تر بود نسبت به بقیه با چشم و ابرو مشکی،مارالم،دختر معمولی بود ولی خب جذابیت خودشم داشت،ولی بنظر من یاس خوشگل ترینشون بود با چشمای خاکستری و صورت عروسکی که داشت خیلی ناز بود.

خلاصه نشستیم و بگو و بخند و کلی خوش گذشت،من خیلی باهاشون جور شدم اصلا یادم رفت که تا چند ساعت قبل چه اتفاقاتی برام افتاده به خودم که امد ساعت ۷ نیم بود سریع از جام بلند شدم و رو به بچه ها گفتم: وای بچه ها واقعا معذرت میخوام من باید برم خیلی دیرم شده

پوپک گفت: وا حنا کجا میخوای بری؟

_ساعت ۷ یه قرار داشتم الان ۷ نیم باید زود خودمو برسونم

_باشه عزیزم،میخوای برسونمت؟

_نه خودم میرم

رو کرد به همه و گفتم: فعلا خدافظ خیلی خوش حال شدم دیدمتون

اینو گفتم و رفتم

گوشیم و در اوردم و خواستم زنگ بزنم به شهاب که خودش زنگ زد جواب دادم،قبل از من اون حرف زد: کدوم قبرستونی هستی که حتی جواب گوشیتم نمیدی؟

خیلی عصبی بود گفتم: بخدا حواسم نبود الان دارم میام

_تا ربع ساع ساعت دیگه اینجا بودی که بودی وای به حالت نیای

_باشه باشه خدافظ

اینو گفتم و قطع کردم وای چقد عصبی بود خب حقم داشت نیم ساعت معطلی چیز کمی نیست.

سوار تاکسی شدم و ۱۰دیقعه بعد رسیدم به جایی که گفته بود،پول حساب کردم و سریع از ماشین پیاده شدم و رفتم طرف رستوران،داخل که شدم چشم گردوندم که شخاب ببینم ولی نبود،گوشیو برداشتم و خواستم زنگ بزنم بهش که

_نمیخواد زنگ بزنی من اینجام

سرمو بلند کردم که با چهره ی جدیش مواجعه شدم،منو همراهی کرد سمت میزی و وقتی نشستیم گفتم: خب میخواستین درباره ی چی باهام حرف بزنید؟

_شنیدم پیمان از خواستگاری کرده؟

ابروهام دادم بالا این از کجا فهمید؟یعنی هامین بهش گفته؟خب آره دیگه مگه کسی دیگه هم خبر داشت؟اما چرا گفت؟

دید که سکوت کردم گفت: الان من نیومدم اینجا که درباره پیمان حرف بزنم امدم اینو بگم...

یکم مکث کرد و ادامه داد: همیشه یه دختر توی فکرم بود یه دختر شیطون به خودم که امدم فهیمدم این دختر شیطون همه ی زندگیم شده،نمیخواستم قبول کنم که عاشق شدم بخاطر همین از هر رپشی استفاده میکردم که با اون دختر بد باشم جواب داد ولی عشقشو از من بیرون نکرد بلکه زیاد ترم شد،دیدم اینطور فایده نداره،بخاطر همین تصمیم گرفتم برم خواستگاریش،میخواستم اون دختر مال خودم شه،برای من تا ابد...ولی یه تصادف زندگی این دختر حتی منو عوض کرد منو از دوستم دور کرد،از دختری که عاشقش بودم هم همچنین،دو،سه سالی بود خبری ازش نداشتم ولی وقتی امد و دیدمش بازم این قلب تپشش شدت گرفت بازم شدم همون شهاب عاشق





میدونی اون دختر کی بود؟نباید حدس زدنش برات سخت باشه حنا،

سرشو انداخت پایین و گفت: اون دختر خود تویی،تویی که توی این مدت من عاشقانه میپرستیدمش ولی نمیتونستن بهش بگم،الان گفتم چون نمیتونم ببینم مال کس دیگه ای شدی این برای من سخته خیلی




romangram.com | @romangram_com