#سرنوشت_وارونه_پارت_207
نیم ساعتی تو حمام بودم و بعد از اینکه امدم بیرون لباسامو پوشیدم و رفتم بیرون بهتر برم تو باغ یه دوری بزنم پوسیدم تو اتاق
فکرم رفت سمت روز اولی که بزور من و اوردم اینجا
چقد اذیتم کردن!باورم نمیشه اون کسی که انقد عصبی بود و من و اورد اینجا سپهر باشه،سپهر پسر خوبیه به دل آدم می شینه،پوپکم دختر خوبیه،پیمانم....!
عجیب اینا پدرشون خلاف کار ولی بچه هاش خوبن،از یه خلاف کار بعید بچه هاش اینطور باشن!
اصلا من چرا بهش فکر نکرده بودم؟
تو همین فکرد بودم که چشم خورد به کسی که رو به روم ایستاده بود البته پشتش بهم بود داشت با کسی حرف میزد،خیلی شبی آرش بود رفتم جلو تر نیم رخشو دیدم خودش بود آرش بود
صداش زدم،اما روشو بر نگردون بدون نگاه کردن به من با دو رفت اون شخصی که داشت باهاش حرف میزد نشناختم دویدم دنبالش و صداش زدم ولی فایده نداشت ایستادم خستع شدم
یعنی درست دیدم؟آرش بود؟نه اون که مرده!!!
با فکری مشغول رفتم داخل سالن،یعنی من اشتباه میکنم؟
_هووووووی کجایی؟
با صدای پوپک به خودم امدم گفتم: چی شده؟
_هیچی بیا بریم گردش
_کجا؟
_برو لباس بپوش میگم
سرمو تکون دادم و رفتم سمت اتاقم....
آماده شدم و با پوپک از عمارت خارج شدیم و سوار ماشین پوپک شدیم و حرکت کرد،یه ربع بعد ایستاد.امده بودیم بام
_بپر حنا خانم که امروز روز ماست
پیاده شدم و با پوپک همراه،رسیدیم به یه اکیپی که نشسته بودن،پوپک سلامی کرد و رو بهشون گفت: بچه ها،بچه ها،ایشونم حنا جونم که بهتون گفتم
همه با خوشرویی بهم سلام و خوش آمد گفتن،دخترای جالبی به نظر میرسیدن
بعد از سلام و احوال پرسی پوپک رو کرد بهم و گفت: خب حالا لیا بهت معرفیشون کنم
سرمو تکون دادم که اشاره کرد به دختر ریز میز با چشمای درشت عسلی و گفت: این دخمل کوچولومون نازنین
اونم،آیلین،ایشونم مارال،و این خانم خانمایی که می بینی یاس
منم با گفتن اسم هر کدومشون سرمو تکون دادم،چهره های متفاوتی داشتن
romangram.com | @romangram_com