#سرنوشت_وارونه_پارت_204

_نه نیستم

لبخندی زدم بهش،اونم بلند شد که بره قبل از رفتنش گفت: ساعت ۶ صبح حرکت پس آماده باش هرچی میخوای با خودت بیار

سرمو تکون دادم و اونم رفت بیرون،چشم افتاد به گوشی پیام امده بود بازش کردم از طرف شهاب بود موندم اینا شماره منو از کجا میارن در صورتی که خودم هنوز نمیدونم چند!!؟

پیام خوندم





«این آدرس، امشب ساعت ۷اینجا باش »

رستوران بود اطراف جردن،آخه ساعت ۷ من چطور برم؟نمیگن کجا میخوای بری؟

شایدم نگن!!

به ساعت نگاه کردم ساعت ۱۲ظهر بود تازه ، هوووو تا ۷ خیلی مونده

بلند شدم و رفتم پایین سپهر دیدم پای تیوی لم داده بود داشت تخمه میخورد و تیوی نگاه میکرد،لبخندی امد روی لبم چه با لذت نگاهم میکرد

رفتم پیشش و صداش کردم ولی جواب نداد معلوم خیلی تو بهر فیلمِ

دستمو تکون دادم جلوی صورتش که بالاخره به خودش امد

_ا حنا کی امدی اینجا؟

_خیلی وقته،میشه بپرسم چی داری نگاه میکنی.؟

_می بینی که فیلم سینمایی

_اینو میدونم درباره ی چیه؟

_ترسناک،درباره روح و این حرفاس

_اِ کجاش هست؟اولاش یا آخراش؟

_نه یه ربعی ازش رفته

_اها خب پس میشه نگاه کرد

_آره بیا اینم بخور

اینو گفت و ظرف تخمه رو جلوم گرفت و منم یه مشت برداشتم و مشغول خوردن شدم وهمزمان با این کار تیوی نگاه میکردم

فیلم طولانی بود یه دوساعتی بود،ولی جالب بود و خیلیم ترسناک اگه شب می دیدمش صد در صد سکته رو میزدم.

بعد از فیلم رفتیم سر میز و مشغول خوردن نهار شدیم....


romangram.com | @romangram_com