#سرنوشت_وارونه_پارت_203
اینو گفت و قطع کرد!گوشی تو دستم خشک شد یعنی چی ؟شهاب چیکارم داره؟اصلا اون بود یا من توهم زدم؟میخواد باهام حرف بزنه؟کی ؟شهاب؟کسی که بزور جواب سلاممو میداد؟
همینو کم داشتم،مرگ آرش و خواستگاری کم بود اینم اضافه شد....
تو همین فکرا بودم که در اتاقم باز شد و پوپک پرید داخل
_به حنا خانم چطوری؟خوبی عشقم؟
_عشقت منم یا....؟
_ایشش لیاقت نداری
لبخندی زدم و گفتم: کجا بودی؟
_هیو با دوستام رفتم دور دور نبودی وگرنه باهم میرفتیم
_عیبی نداره حالا خوش گذشت؟
_آره خیلی خوب بود
_خوبه
_راستی آماده باش فردا میریم سفر
_کجا؟
_شمال
_با کی؟
_با خیلیا نزدیک ۱۵,۲۰نفر باهامونن
_جدی؟
_آره
لبخندشیطونی زدم و گفتم: حامدم هست؟
_نه بهش گفتم ولی خب گفت وقت ندارم
_بهش زنگ زدی؟
_آره واسه دعوتی و این حرفا که گفت وقت ندارم
_آخی،عیبی نداره ناراحت نباش
romangram.com | @romangram_com