#سرنوشت_وارونه_پارت_201
_باهم رفتن؟
_ نه خانم،پوپک خانم که رفتن با دوستشون بیرون،آقا سپهرم تو اتاقشون خوابن،آقا پیمان و اردلان خانم نمیدونم کجان خانم
سرمو تکون دادم و رفتم سمت اتاقم.
لباسامو عوض کردم و دراز کشید سر تخت،رفتم تو فکر،اینکه به پیمان چه جوابی بدم؟اینکه این حسی که دارم قضیش چیه؟و از همه مهم تر آرش چرا مرد؟
صدای آرش تو گوشم پیچید،همون حرفایی که دم مرگش بهم زد،اون گفت مدرکی داره و به احتمال پیش مهران نامی هست،ولی خب من این مهران از کجا پیدا کنم؟اصلا کی هست؟
ذهنم حستبی درگیر بود،کلی ماجرا بود که ذهنمو کشغول کرده بودن و این خیلی آزارم میداد.
درباره ی پیمان نمیتونم درست تصمیم بگیرم،تا میام به پیمان فکر کنم حرف پرستو تو سرم اکو میشه که گفت: «شهاب دوست داره»
اگه اون واقعا دوسم داره که اذیتم نمیکرد،از طرفیم من نمیتونم با پیمان باشم،چون هم خلاف کار هم پسر کسی که پدر و مادرمو کشته....
وای خدا حالا چیکار کنم؟
بلند شدم و رفتم سمت دستشویی و یه آبی به سر و صورتم زدم،یکم امدم سرحال احساس ضعف شدید داشتم،تصمیم گرفتم برم چیزی بخورم از اتاق زدم بیرون که با سپهر مواجعه شدم،لبخندی بهم زد و گفت: صبح بخیر خانم
لبخندی زدم و گفتم: صبح شما هم بخیر
_میخوای بری صبحانه بخوری؟
_آره
_اوکی پس بیا باهم بریم
با هم رفتیم پایین و سر میز نشستیم و در سکوت مشغول خوردن صبحانه شدیم.تو همیم بین صدای در امد و وشت بندش پیمان وارد سالن شد،احساس معضب بودن بهم دست داد،یجورایی ازش خجالت میکشیدم،نمیدونم چم شده بود،بهتر دیدم برم سمت اتاق،بلند شدم با یه ببخشید رفتم سمت اتاقم و در بستم،حتی یه نیم نگاهیم به پیمان ننداختم.
یکم بعد صدای در امد و بعد پیمان وارد شد
منم روی تخت نشسته بودم نگاهش نمیکردم ولی حس میکردم داره نگام میکنه یکم سکوت بود که بالاخره گفت: دیشب کجا رفتی؟
جوابی نداشتم بدم پس سکوت کردم که داد زد: مگه با تو نیستم
ترسیدم،این چرا باز سگ شد
romangram.com | @romangram_com