#سرنوشت_وارونه_پارت_200
ادامه داد: خب بنظرت میتونی با همچین آدمی زندگی کنی؟اصلا وایسا ببینم،تو به پیمان حس داری؟
من به پیمان حس دارم؟نمیدونم!!
اینکه دوست ندارم با اون لیدا باشه حس ؟ یا اینکه دوست ندارم صدمه ای ببینه؟اینا حِسن؟ نه فکر نکنم،اگه حس باشه که باید فقط برای پیمان بود اما من این حسا رو نسبت به شهابم دارم،یعنی همزمان به هردو حس دارم؟مگه میشه؟
به هامینم گفتم همه ی حس هایی که نسبت به پیمان و شهاب داشتم گفتم اونم با دقت گوش داد و در آخر گفت: من که از حرفات هیچی نفهمیدم!اینطور که میگی یعنی همزمان به دو نفر حس داری؟بنظرت با عقل جور در میاد؟اصلا امکان داره؟
_نمیدونم!خب شاید این حس به این معنی نیست که من بهشون علاقه دارم شاید معنی دیگه ای داره!
_میشه بپرسم چه معنی میتونه داشته باشه؟
ساکت شدم،حرفی نداشتم خب راست میگفت،مثلا چه معنی میتونه داشته باشه؟
دید که ساکتم گفت: خب حالا بیخیال بیا برو تو اتاق استراحت کن تا فردا ببینم چی میشه
سرمو تکون دادم و رفتم سمت اتاقی که بهم گفته بود صداشو پشت سرم شنیدم که گفت: چیزی لازم داشتی حتما بهم بگو
یه باشه آرومی گفتم و رفتم توی اتاق،اتاق ساده ای بود یه قالیچه و یه تخت یک نفره و یه کمد
دیگه چیزی نداشت،لباسامو عوض کردم و رفتم روی تخت و چشامو بستم فکرم خیلی درگیر بود ولی سعی کردم فکرامو پس بزنم و بخوابم که موفقم شدم.....
صبح حدود ساعت ۹ بود که از خواب بیدار شدم،باید میرفتم خونه سناییا وگرنه بدبخت بودم،سریع لباسامو پوشیدم و از اتاق زدم بیرون،هامین و دیدم روی کاناپه خواب بود دلم نیومد بیدارش کنم،دوباره رفتم سمت اتاقش و بعد از گشتن،کاغذ و خودکار برداشتم و روی کاغذ نوشتم:
«سلام داداشی،دلم نیومد بیدارت کنم من رفتم خونه سناییا
حنا»
برگه رو گذاشتم روی میز کنار کاناپه و آروم از خونه زدم بیرون.
•••••••••••••••••••
وقتی رسیدم پول حساب کردم و رفتم سمت خونه و در زدم و در باز شد و رفتم داخل،توی این فکر بودم که اگه بگن شب کجا بودی چی بگم؟
وارد عمارت شدم کسی نبودبه یکی از خدمه ها که مشغول گردگیری بود گفتم: کسی اینجا نیست؟
_خیر خانم،رفتن بیرون
romangram.com | @romangram_com