#سرنوشت_وارونه_پارت_199
هامین امد و نشست پیشم و گفت: چیشده خواهری ؟کی اشکتودر اورده بگوتا برم اشکشو در بیارم
_داداشی،آرش
_آرش چی؟چیشده بهم بگو
همینطور که گریه میکردم گفتم: آرش رو کشتن
با تعجب و ابروهای بالا نگام کرد و گفت: کی همچین کاری کرده؟
_همون سناییا
اخم کرد و حرفی نزد منم که اشکام میومدن، اصلا نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم که گریه نکنم.
_چطور امدی اینجا؟
_با پیمان،رفته بودیم برج میلاد،بعد اون بهم....بهم گفت که،گفت که....
نتونستم ادامشو بگم گریه نمیزاشت جلوی حرفمو میگرفت
هامین با جدیت تمام گفت: که چی؟
نگاهش کردم،سعی کردم یکم آروم شم،یه نفس عمیق کشیدم و با صدای ضعیفی که داشتم گفتم: اون،ازم خواستگاری کرد
سرمو بلند کردم و دوباره اشکام امدن در همون حال گفتم: داداشی،اون بهم گفت،دوستم داره!گفت....گفت عاشقم شده،مگه میشه؟داداشی،اون دروغ میگه نه؟نکنه برام نقشه کشیده؟
هامینم گنگ نگاهم میکرد امد و بغلم کرد و موهامو بوسید و گفت: عزیزم آروم باش گریه نکن فدات شم
حرفی نزدم دوست داشتم تا ابد تو همین آغوش بمونم،آغوش داداشم،همه ی کسم
منو از بغلش بیرون کشید و گفت: خب عزیزم آروم شدی؟
سرمو به علامت آره تکون دادم که گفت: خب حالا از اول،اول بگو ببینم چی شده
منم از اون صدای وحشتناکی که شنیدم و تا خواستگاری پیمان از من و گفتم،هامینم در سکوت به حرفام گوش میداد .
وقتی حرفام تمام شد گفت: واقعا از مرگ شایان متاسف شدم نمیدونم چی باید بگم!
نگاهم کرد و گفت: و اما خواستگاری پیمان،تو میدونی که پدرش چه بلایی سر خانوادت آورده؟
سرمو به علامت آره تکون داد.
romangram.com | @romangram_com