#سرنوشت_وارونه_پارت_198
باهم سوار پورشش شدیم و رفتیم،به بیرون نگاه کردم به مردمی که خوش و خرم میرفتن،چقد شلوغ بود!
همه ی پارکا،پیاده روها،جاده ها،قلقله بود،چخبر؟
زیر لب یه «چقد شلوغ اینجا» گفتم که انگار پیمان شنید چون گفت: بایدم شلوغ باشه،عید شده ومردم امدن مسافرت
با دهن باز نگاهش کردم،عید شده بود؟کی؟
اصلا امروز چندشنبس؟وای من چرا انقد گم شدم؟
وقتی دید تعجب کردم گفت: امروز ۴فروردین،روز دوشنبه ست
چقد روزگار زود میگذره؟انگار همین دیروز بود که من رفتم به اون مهمانی و دیدن سپهر و حالا هم اینجا چقد زود گذشت.!!؟
تو همین فکرا بودم که ماشین ایستاد دور و اطرافمو نگاه کردم امده بودیم برج میلاد
پیاده شدیم و رفتیم داخل،خلاصه نشستیم سر میز و بعد از سفارش رو کردم به پیمان وسوالی نگاهش کردم،حال حرف زدن نداشتم واقعا دست خودم نبود نمیتونستم!
وقتی نگاهمو دید گفت: بزار سفارشامون بیارن میگم
اینم چه خوب نگاهامو میفهمه !
_من کتاب زیاد میخونم مخصوصا کتاب روانشناسی
وا نکنه ذهنم میخونه؟
لبخندی زد و گفت: ذهن که نمیخونم ولی خب میتونم حدس بزنم طرف مقابلم چی تو ذهنش
وا نه این پیمان،پیمان قبلی نیست اصلا عوض شده،حالا چی عوضش کرده خدا داند!!!
یکم گذشت تا سفارشات آوردن دوباره سوالی نگاهش کردم که گفت: باشه باشه میگم
یه نفس عمیق کشید و گفت: وقتی کنکور قبول شدم خیلی خوشحال بودم چیز کمیم نبود دانشگاه دولتی تهران و یه رشته ی خیلی خوب،سه سالی که تو دانشگاه بودم خیلی خوب دوستای خیلی خوبی داشتم یکیشون اسمش بهروز بود خیلی پسر شوخ و خوش خنده ای بود یه روز امد و بهم گفت عاشق شده،کلی خندیدم بهش عاشق شده؟اصلا عشق مگه وجود داشت؟همیشه فکر میکردم عشق مال قصه هاست اون روز خیلی مسخرش کردم میدونی چی بهم گفت؟گفت توام یه روزی،یجایی،یه،وقتی همین حال منو پیدا میکنی،به حرفش اهمیت ندادم تا یه ماه پیش که دختری رو دیدم با روحیات عجیب و غریب،شوخ،مغرور،عصبی،شاد،کلا عجیب بود ولی خب نمیدونم چیشد که من به این دختر عجیب و غریب علاقه پیدا کردم،حالا هم میخوام بهش بگم که.....
بلند شد و جلوم زانو زد و گفت: حنا،اون دختر عجیب غریبی که عاشقشم تویی،تویی که تو فکرمی و بیرون نمیری و الان میخوام بهت بگم که تو همه ی زندکی من شدی،نمیدونم کی و چطور،ولی شدی و همیشه هستی،حالا میخوام بگم که با من ازدواج میکنی؟
من حرفی نداشتم بگم!اصلا شکه شدم یعنی چی؟اون به من علاقه داره؟باورم نمیشه!نمیدونستم چی بگم واقعا شکه بودم!احساس خفگی کردم بلند شدم و رفتم بیرون،تو یک ساعت این همه اتفاقای شکه آور برای من خوب نیست مگه من چقد جون دارم؟
صدای قبلم شنیده میشد،اصلا نمیدونستم چیشد که پیمان ازم خواستگاری کرد؟واقعا این کار رو کرد؟کی؟پیمان؟وای باورم نمیشه،اینجا دیگه کجاست!؟مطمئنم دارم خواب میبینم،مرگ آرش و حالا هم خواستگاری پیمان؟
اصلا چرا باید الان بگه؟الان که آرش مرده؟دوستم؟نمیدونستم باید چیکار کنم،یاد هامینم افتادم بهترین موقعه بود برم پیشش سریع یه تاکسی گرفتم و رفتم سمت خونه ای که قبلا رفتیم.
وقتی رسیدم پول حساب کردم و پیاد شدم،زنگ زدم و یکم بعد در باز شد رفتم بالا و در واحدش زدم و بازش کرد با تعجب نگام کرد و گفت: حنا؟تو اینجا؟این وقت شب؟
با بغض گفتم: داداشی
_جانم گلم چیشده خواهرم؟بیا تو عزیزم بیا ببینم کی آجی منو زده
نشستم روی مبل و اشکام همینطور میریختن،اصلا نمیدونستن برای چی دارم گریه میکنم واقعا نمیدونستم!!!
romangram.com | @romangram_com