#سرنوشت_وارونه_پارت_197

آرش دوست خیلی خوبی بود،اصلا باورم نمیشه که اون رفته باشه...

اشکام رونه شدن...نمیدونم چقد گذشت که صدای در رو شنیدم و پشت بندش صدای پیمان که گفت: حنا در رو باز کن

تعجب کردم این لحن حرف زدن پیمان رو تا حالا نشنیده بودم !

دوباره صداش امد: حنا،عزیزم باز کن در رو

دهنم باز موند واقعا خود پیمان بود؟

بلند شدم و در باز کردم آخه فکر کردم توهم میزنم ولی وقتی دیدمش فهمیدم راسته راسته

وقتی دید دارم با تعجب نگاهش میکنم گفت: چیه اینطور نگام میکنی؟

جوابی بهش ندادم اصلا نمیدونستم برای چی امده اینجا!؟

گفت: میشه بیام داخل؟

از جلوی در کنار رفتم،اونم امد داخل و گفت: نمیدونستم آرش انقد برات مهمه

خواستم بهش بگم اکه میدونستی نمی کشتیش؟

ولی حرفم نیومد یعنی نمیتونستم حرفی بزنم انگار زبونمو بریده بودن

دید که حرفی نمیزنم امد سمتم و دستشو نوازش گونه روی صورتم کشید و گفت: زبونتو موش خورده کوچولو؟

دیگه جا نداشتم چشام بیشتر از این باز کنم!این حالش خوب نیست!!!





لبخندی زد و گفت: یعنی من انقد تعجب دارم؟

نمیدونم چرا ازش میترسیدم آخه من به این پیمان عادت ندارم،یجوری شده بود..!

دستمو گرفت و بردم سمت تخت و وادارم کرد بشینم.وقتی نشستم،رو به روم ایستاد و گفت: میدونی حنا،خیلی وقته میخوام چیزیو بهت بگم ولی نمیشد ! ولی باید بگم،ساعت ۹آماده باش باید بریم بیرون باهات حرف دارم

اینو گفت و رفت سمت در ولی قبلش گفت: ساعت ۹،یعنی ربع ساعت دیگه پس عجله کن

اینو گفت و رفت بیرون،واقعا گیج شده بودم نمیدونستم چیکارم داره!

یاد آرش افتادم،وای خدا،هنوز باورم نمیشه که اون مرده!مگه میشه؟آخه چطوری؟

با بیحالی بلند شدم و رفتم سمت کمدم،یه مانتو لی و شلوار لی یخی تنگ با شال آبی کاربنی و کفشای ستش پوشیدم و کیفمو برداشتم و زدم بیرون ،درست سر ساعت.

رفتم پایین،فقط پیمان بود وقتی دیدم ابروهاشو داد بالا ولی چیزی نگفت،نمیدونم شاید از تیپم خوشش امده،ولی برام مهم نبود،انقد بیحال بودم که کلا هیچی برام مهم نبود،یه حال بیحالی داشتم نمیدونم چم بود!

واقعا از مرگ آرش دپرس شدم این خیلی برام سخت بود....


romangram.com | @romangram_com