#سرنوشت_وارونه_پارت_196
_از .....مهـ....ران...بگیر
_مهران کیه؟چیو بگیرم وای آرش اصلا نمیفهمم چی میگی!!
_م....دارک....پ...پیشه...م....مه...ران.برو....برو..پ...
به اینجای حرفش که رسید چشماش بسته شد، چند بار صداش زدم ولی جواب نداد،خیلی ترسیده بودم.اشکام ناخودآگاه میریختن،خواستم نبضش رو بگیرم ولی دستام به شدت میلرزیدن،سریع رفتم داخل و پیمان خبر کردم و امد و نبضشو گرفت و خیلی خونسرد اما با جدیت گفت: اون مرده
خیلی شکه شدم اصلا صداهای دور و اطرافم رو نمی شنیدم نمیدونم چیشد که افتادم زمین ودیگه چیزی حس نکردم....
••••••••••••••
_آرش
پوپک هراسون امد سمتم و لیوان آبی داد دستم و گفت: چیزی نیست خواب دیدی بخور
یکم از آب خوردم و لیوان رو دادم بهش رو بهم گفت: خواب آرش رو میدیدی؟
نگاهش کردم ولی درواقع داشتم فکر میکردم که خوابم درباره ی چی بود ولی چیزی به ذهنم نمی رسید بهش گفتم: نمیدونم یادم نیست
_باشه استراحت کن
دراز کشیدم و چشمام رو بستم ولی نخوابیدم تو این فکر بودم که چرا پوپک گفت خواب آرش دیدی؟
چرا من باید خوابشو ببینم؟مگه چیزی شده؟اصلا یادم نبود که چطور خوابم برد هیچی یادم نیست قبل از اینکه بخوابم من کجا بودم؟مغزم اصلا هنگ بود تصمیم گرفتم بخوابم شاید بهتر شم،یکم که گذشت به خواب عمیقی فرو رفتم....
از خواب بیدار شدم کسی تو اتاقم نبود یهو یاد آرش افتادم اصلا باورم نمیشه اون مرده باشه!مگه میشه؟یعنی پیمان اونُ کشت؟رفتم پایین ،آرش هنوز نمرده اون زندس من فقط خواب دیدم آره فقط خواب بود.
همه پایین بودن پوپک که منو دید سریع امد طرفمو و گفت: خوبی؟
به جای جواب دادن به پوپک رو کردم به پیمان و گفتم: آرش کجاست؟
پیمان با ابروهای بالا رفته گفت: یعنی میخوای بگی یادت رفته؟خوبه خودت دم مرگ پیشش بودی
مرگ؟یعنی راسته؟خواب نیست؟وای نه آرش،چرا؟
رو به پیمان با صدای غمگین گفتم: چرا کشتینش؟
_فضولی کرد ما هم خلاصش کردیم
نگاهی به سپهر که سرش پایین بود انداختم،معلوم بود اونم ناراحته ولی نمیدونم اونم بخاطر آرش ناراحته یا یه چیز دیگه.رومو برگردوندم به سمت پیمان وگفتم: خیلی نامردین،خیلی
اینو گفتم و رفتم بالا تو اتاقم و در بستم و نشستم پشت در و شروع کردم به گریه کردن...
وای آرش حالا من بدون تو اینجا چه غلطی کنم؟
romangram.com | @romangram_com