#سرنوشت_وارونه_پارت_195
اینو مه گفتم دهنش قفل شد و با چشای گرد شده نگام میکرد
صداش کردم جواب نداد،دستمو جلوش تکون دادم فایده نداشت یه بشکن زدم که یه جیغ کشید و محکم بغلم کرد
یهو دیدم سپهر امد داخل و هراسون پرسید: چی شده؟
پوپک که همینطور میخندید گفت: هیچی داداشی هیچی
سپهر یه تا ابروشو برد بالا و رو بهم گفت : چی بهش گفتی انقد ذوق کرده؟
به جای من خود پوپک جواب داد: ای بابا سپهر به روت خندیدم پرو شدی ؟
به تو اصلا؟
_با برادر بزرگت درست حرف بزن کوچولو
_برو بابا ایشششش
سپهر لبخندی زد و گفت: میخواین حرف بزنین،بزنین ولی خواهشا جیغ نزنید ،بابا بخدا من قبلم ضعیفه
منم گفتم: باشه ببخشید آروم صحبت میکنیم
سپهر رفت و خواستم براش حرف برنم که یه صدای عجیبی بلند شد پوپک جیغی کشید و رو به من با ترس گفت: صدای چی بود؟
منم ترسیده گفتم: نمیدونم!!
خیلی ترسیده بودیم.
باهم رفتیم بیرون تا بفهمیم اون صدای وحشتناک چی بود و قضیه چیه؟
از پله ها که امدیم پایین پیمان رو دیدیم که با عصبانیت وارد سالن شد و در رو با شدت بست
پوپک رفت دنبالش و گفت: داداشی چی شده؟
_یه فضول داشتیم اینجا
_کی؟
_آرش
تا اسم آرش امد سریع رفتم بیرون
با چیزی که دیدم دهنم باز موند آرش رو بسته بودن به میله ای اونم وارونه،پاهاش بالا بسته بودن و بقیش آزاد بود هی تاب میخورد سریع رفتم پیشش و صداش کردم ولی جواب نداد،چندبار دیگه صداش کردم که بالاخره چشماشو باز کرد.
_چیشدی تو؟
_م....مد...ارک...
_چی میگی؟درباره ی چی حرف میزنی؟
romangram.com | @romangram_com