#سرنوشت_وارونه_پارت_194

خواستم حرفی بزنم که آقا حسین زودتر گفت: همه ی کار ها به خوبی پیش رفت

اردلان خان سرشو تکون داد و گفت : خوبه

یکم بعد شهاب و آقا حسین رفتن پیمان گریمی که روی صورتش بود رو برداشت وگفت: آخی خسته شدم

اردلان خان روبهش گفت: خب چیکار کردی؟

_همه کارا هایی که گفته بودین انجام دادم،مونده اوردن حامد که اونم دفعه ی بعد عملی میشه

_خوبه

منم که با چشای گرد شده نگاهشون میکردم جریان چی بود؟

پیمان چیکار کرده بود؟کارایی که اردلان خان خواسته بود چی بودن؟

از فکر که امدم بیورن اردلان رفته بود پیمان نگاهم میکرد وقتی نگاهم به خودش دید گفت: کجا بودی؟

_هیجا همینجا

_ا جدی؟پسچرا صپات زدم جواب ندادی؟

چیزی نگفتم،یعنی حرفی نداشتم که بزنم

بلند شدم و رفتم سمت اتاقم و چمدونم گذاشتم یه گوشه ای و خودم پهن شدم تو اتاق ،نمیدونم چی شد که خوابم برد

با تکونای شدید از خواب بیدار شدم چشامو که باز کردم پوپک بالا سر خودم دیدم

بلند شدم نشستم و گفتم: چی شده؟

_اول اینکه سلام،دوم اینکه قرار بود بهم چیزی بگی

_چی؟

اخم کرد و گفت: ما رو باش با کی رفتیم سیزده بدر

خندیدم و گفتم: باشه حالا ناراحت نشو برو یکم حله حوله بیار بخوریم بهت میگم

لبخند زد و گفت: باشه

رفت بیرون و منم یه آبی به صورتم زدم و نشستم تا پوپک بیاد،وقتی امد شورع مردیم به خورد و حرف زد تا رسیدیم به حامد....

_بگو دیگه چی فهمیدی؟

_میدونی حامد،یعنی میدونی

_د جون بکن حنا کشتیم

لبخن زدم و گفتم: دوست داره


romangram.com | @romangram_com