#سرنوشت_وارونه_پارت_193
_بنظرت کسی رودوست نداره؟
_نمیدونم،تو چیزی میدونی
لبخندی زدم و گفتم: حالا
_ا اذیت نکن بگو دیگه
_اردلان خان میشناسی؟
اخم کرد و گفت: منظورت سناییه؟
_بله
با همون اخم گفت: خب؟
_خب هیچی دیگه یه دختر داره....
نزاشت ادامه بدم بلند شد و گفت: بسه چیزی نگو،مگه من دیونم دخنر به جنایت کار بگیرن برای پسرم؟
اینو گفت و رفت
اخمام رفتن تو هم،چرا آدم باید انقد زود قضاوت کنه؟پرش بد،دختر که گناهی نداره؟
مخصوصا پوپک که انقد دختر خوبیه....
_خیلی زحمت دادیم پرویز خان واقعان شرمنده
_نه این چه حرفی
_بالاخره اگه اذیتتون کردیم به بزرگی خودتو ببخشید
_نه این چه حرفیه
رو کردن به بقیه و گفتم: بریم
اونا هم خدافظی کردن و رفتیم سوار ماشین شدیم و حرکت به سمت فرودگاه
رانند شخصی پرویزخان مارو برد...از و پرستو هم خدافظی نکردم یعنی انقد از این حرف ناراحت شده؟امیدوارم راضی شه این دو نفری که من دیدم خیلی همدیگرو دوست دارن
رسیدیم فرودگاه،یکم منتظر شدیم تا سپهر امد دنبالمون،آخی سپهر نمیدونم چرا انقد جا کزده تو قبلم مثل هامینم دوسش دارم زیادی مهربون
من نشستم جلو و بقیه عقب بودن یه نیم ساعتی تو راه بودیم تا رسیدیم همگی پیاده شدیم و رفتیم داخل کسی توسالن نبود، سپهر امد و رو بهمون گفت: لطفا بشینید الان پدر میان
همگی نشستیم و چایی اوردن برامون مشغول خوردن بودیم که اردلان خان امدن
همگی سلامی بهش دادیم اونم با سر جواب داد
وقتی نشستیم گفت: خب چیکار کردین
romangram.com | @romangram_com