#سرنوشت_وارونه_پارت_192
حالا نمیدونستم اتاق پیمان کجاست!
رفتم پایین از یکی از خدمه ها پرسیدن که گفت،منم رفتم سمت اتاق و در زدم و رفتم داخل ،خواب بود رفتم بالا سرش راحت خوابیده بود عجیب این ساعت خوابیده!!
زدم بیرون از اتاق حالا هروقت بیدار شد ازش میپرسم،حالا نه که خیلیم جواب میده
با صدای خدمه از فکر اُمدم بیرون که گفت شام حاظره
رفتم پایین حامد و شهاب و آقا حسین سر میز نشسته بودن خبری از پرویز خان و پرستو نبود
نشستم کنار آقا حسین و مشغول خوردن شدم سنگینی نگاه شهاب حس میکردم حالا چرا و برای چی نگاه میکرد نمیدونستم!
ساعت ۱۱بود که خوبیدم
وقت نکردم دیگه برم پیش پیمان،ندیدمشم اصلا...
••••••••••••••••••••
صبح ساعت ۱۱بیدار شدم بعد از مرتب کردن سر وصورت رفتم پایین همه نشسته بودن و مشغول حرف زدن بودن ولی خبری از پرستو جون نبود سلامی کردم که همه جوابمو دادن نگام افتاد به پیمان مشغول حرف زدن با حامد بود و حواسش به من نبود رومو برگردوندم که با اخمای شهاب مواجعه شدم وای این که همش اخم داره بعد پرستو میکه این بهت علاقه داره،علاقش بخوره تو سرش ایششششش
از کنار رفتم و رفتم یچیزی بخورم
بعد از خوردن رفتم بالا و مشغول جمع کردن وسایلم شدم الکی مثلا ساعت ۳پرواز داشتیم خوبه هم ما هم اونا میدونستن همه ی اینا فرمالیتس البته بجز شهاب و آقا حسین
در اتاقم زد شد و پرستو امد داخل سلامی داد ونشسته کنارم
_به به خانم چه عجب من شمارو رویت کردیم
_وا من که همینجا بودم
_شما که یهو دیرو غیبت زد خانم
_اها دیروز میگی میدونی چیه علی گفت بریم بیرون
_ا گردش دو نفره بود به به
زد به شونم و گفت: دیونه
_خب راست میگم دیگه،راستی،حامد رابطش باهات چطوره؟
_خوبه خیلی خوبه،من واقعا حامد دوست دارم پسر فوق العاده ایه
_چرا براش آستین بالا نمیزنی
_بابا بهش میگم میگه الان نمیتونم و یا به هر بهونه ای شده از این موضوع تفرح میره
romangram.com | @romangram_com