#سرنوشت_وارونه_پارت_191
_به کجا زول میزنی؟
سرمو بلند کردم که با اخمای شهاب رو به رو شدم یاد حرفای پرستو افتادم باید حقیقتو بفهمم
_هیجا
_ا تو که راست میگی
_من همیشه راست میگم
نشست روی مبل کناریم رو بهش گفتم: شهاب میشه یه سوال ازت بپرسم
_چی؟
_میشه بپرسم چرا انقد از من بدت میاد؟
با اخم نگاهم کرد و گفت:کی گفته من ازت بدم میاد؟
_خب آخه همیشه بهم اخم میکنی و جوابمو نمیدی،حتی لبخندم نمیزنی
با همون اخماش گفت : اشتباه می کنی من تو رو به اندازه ی .....
اینجای حرفش مکث کرد، یه تا ابرومو دادم بالا و گفتم: اندازه ی؟
_چه فرقی میکنه اندازه ی کی برحال تو دختر داییمی چطور نباید دوست داشته باشم
نه این حرف نمیزنه باید یکار دیگه کنم اکه به شهاب عمرا از علاقش بگه
بیخیال گفتم: باشه
اینو گفتم و بلند شدم رفتم سمت آشپزخونه
به یکی از خدمه ها گفتم برام آب بیاره نشستم سر صندلی رفتم تو فکر تو فمر بودم و ذهنم خالی بود،داشتم فکر میکردم ولی به هیچم فکر نمیکردم کلا تو این دنیا نبودم صدا هارو نمی شنیدم
سرمو تکون دادم و از فکر خارج شدم و لیوان آبی که جلوم بود سر کشیدم و گذاشتمش روی میز و بلند شدم و از آشپزخونه دم بیرون
چشم به ساعتی که توی سالن بود افتاد
ساعت 8 نشون میداد
نیمدونم پرستو جون کجاست؟یهو غیبش زد
یکی از خدمه از کنارم رد شد صداش کردم و گفتم: پرستو جون کجاست میدونی؟
_با آقا پرویز رفتن بیرون
_اها باشه برو به کارت برس
رفت منم رفتم بالا،میخواستم برم پیش پیمان،باید علت دعواشون بفهمم از شهاب که نمیشه حرف کشید شاید از پیمان شد...
romangram.com | @romangram_com