#سرنوشت_وارونه_پارت_188
تو اتاق نشسته بودیم و حرف میزدیم و کلی خوش گذشت از همه چی از سوالی که پرسید خیلی تعجب کردم
_راستی آتیس جان شهاب دوست داره؟
با چشای گرد شده نگاهش کردم و یهو خندم گرفت و بعد از خنده گفتم: چی میگی پری جون،شهاب؟اون به من علاقه داشته باشه؟امکان نداره
_خب چرا؟
_خب،چون...چون اممم،خب نداره دیگه
لبخندی زد و گفت: ولی من احساس میکنم داره نگاهش همه چی رو میگه
_وا پرستو جون این حرفا چیه
_جدی میگم،حالا تو نه بیار ولی من میدونم علاقه داره
_شهاب همیشه از من بدش می امد چطور الان باید بهم علاقه داشته باشه؟
_از کجا معلوم بدش می امد ازت شاید اشتباه میکنی
رفتم تو فکر یعنی امکان داره؟شهاب؟علاقه؟به من؟اصلا فکر کردنشم مثل خیالات
باور کردنش سخته خیلی
وای من چه فکری میکنم حالا پرستو یه حرفی زد من چرا انقد گیر دادم بهش؟گیرم علاقه هم داشته باشه که چی؟
به من چه؟
خب اگه راستش بخوایم بد نمیشد اکه اون واقعا بهم علاقه داشت وای فکر کن من و شهاب،کل دخترای فامیل اگه بفهمن غش میکنن آخه همه دنبال شهابن،البته دنبال هامینم بودن ولی خب الان همه فکر میکنن اون مُرده.
سرمو تکون دادم که از فکر و خیال در بیام چشم می افته به جای خالی پرستو،وا کجا رفته؟چشم گردوندم داخل اتاق ولی نبود!
کی رفت؟چرا من نفهمیدم؟یعنی انقد تو فکر بودم؟
بلند شدم و از اتاق زدم بیرون و رفتم سمت اتاق خودم و لباسامو با لباس راحتی عوض کردم و دراز کشیدم روی تخت که گوشی زنگ خورد حدس زدن اینگه کیه راحت بود،گوشی از روی میز برداشتم و بدون نگاه کردن به شماره جواب دادم
_الو
_سلام حنا خوبی؟
_سلام خوشگل خانم خوبم تو چطوری؟
_خوبم مرسی،کی میای دیگه حوصلم سر رفته اینجا انقد بیکارم دیگه از مجبوری میرم با سپهر کل کل میکنم
_آخی میایم فردا
romangram.com | @romangram_com