#سرنوشت_وارونه_پارت_187
_منم دلم تنگ شده،راسنی چیکار میکنه؟
_تو شرکت آقا علی کار میکنه
_جدی؟
_آره
_نمیدونستم
_هه تو چی میدونی انقد سرگرم سناییا شدی از نزدیکات دور موندی
_وا خب مگه نقصیر من؟
_پس تقصیر عمم؟
_نمیدونم لابد
اخمی کرد و حرفی نزد نگاهم افتاد یه پیمان که داشت نگاهم میکرد نا خودآگا لبخندی زدم
اونم یه لبخند محوی نشست روی لبش تعجب کردم عجیب بود پیمان و خنده؟
یاد آرش افتادم رو به شهاب گفتم: آرش کجاست؟
_خونه سناییا
_وا من بعد از اون شب مهمانی ندیدمش
_فردا میری میبینیش
_راستی گفت تو سالن چی پیدا کردیم
_گفت
_اوکی
حرف زدن با شهاب اصلا کار درستی نیست یعنی یطوری وقت طلف کردن،بداخلاق بیشخصیت،بیچاره زنش
بیکار نشسته بودم نمیدونستم باید چیکار کنم که پرستو خلاصم کرد
_آتیس جان بیا بریم اتاقم
سرمو تکون دادم و رفتم
••••••••••••
romangram.com | @romangram_com