#سرنوشت_وارونه_پارت_186
_پری جون
_جانم
_شما میدونی که پرویز خان پلیس؟
لبخندی زد و گفت: آره میدونم
_پس میشه بپرسم چطر باهم آشنا شدین؟
_همون داستانی که برات گفتم عین حقیقت بود علی واقعا یه شرکت داره
_جدی؟
_بله
_چه جالب تا حالا ندیدم پلیسا دوتا شغل داشته باشن
_نه حنا شرکت دست یه نفر اون ادارش میکنه،بعد از این ماموریتی که علی داره باز نشسته میشه و میره سراغ شرکتش میدونی کلا دوست نداره بیکار بمونه
_اهوم درک میکنم
خلاصه بعد از برج میلاد رفتیم میدان آزادی و.....
تا حدود ۳،۴ بیرون بودیم وقتی امدیم خونه مردا داشتن حرف میزدن و تیوی نگاه میکردن
شهاب و پیمانم که اخم داشتن حامدم تو خودش بود
عجب جمعی شده...!
سلام کردیم و اونا هم جواب دادن خلاصه ما هم نشستیم پیششون
من کنار حامد نشستم یواش بهش گفتم: طوری شده؟
نگاه کوناهی بهم انداخت و گفت: نه
_مطمئنی؟
_آره
سرمو تکون دادم و گفتم: باشه
بلند شدم و رفتم سمت شهاب و کنارش نشستم و گفتم: هامین چطوره؟
_خوبه
_مشکلی نداره؟حالش خوبه؟
_آره خوبه فقط دلش برات تنگ شده
romangram.com | @romangram_com