#سرنوشت_وارونه_پارت_184

_اگه میخواستن تو بدونی که به خود تو میگفتن

این حرفش خیلی بهم بر خورد

ادامه داد: فکر نکن زمان گذشته و الان که کنارمی ازت خوشم میاد من هنوز همون آدم و ازت متنفر

اخم کردم پرسیدم: میشه بپرسم علت تنفرتون چیه؟

_یه حس گاهی اوقات میاد سراغت و از کسی بدت میاد و از کسی خوشت

_اما مگه میشه

_من خوشم نمیاد باهات هم کلام شم

بلند شد و خواست بره که گفت: اردلان گفت فردا باید برگردیم

این گفت و رفت

هیچوقت نفهمیدم چرا انقد ازم بدش میاد

مشغول صبحانه خوردن شدم و بعد از اون رفتم بیرون یکم تو باغ قدم زدم یا اون ساختمون افتادم رفتم طرفش

ولی چیزی نبود!!

خواستم برگردم که با حامد سینه به سینه شدم

_اینجا چیکار میکنی؟

_هیچی امدم قدم بزنم

_اون دوتا چشون بود؟

_نمیدونم به من نگفتن

یه پوزخنده زد و گفت: یعنی نمیتونی حدس بزنی؟

_خب نه من چمیدونم

_اوکی

خواست بره که یاد پوپک افتادم رو بهش گفتم: راستی ما فردا باید بریم

نگاهم کرد و یه تا ابروشو داد بالا و گفت: چرا انقد زود؟

_نمیدونم ولی فکر کنم اردلان خان مهمان داره

_خب مهماناش به شما چه؟

_خب دیگه نه که من با پوپک راحتم اون گفت حتما باید باشم


romangram.com | @romangram_com