#سرنوشت_وارونه_پارت_183
_عزیزم برو استراحت کن یکم حالت بیاد سرجاش
سرشو تکون داد و با پرویز خان رفتن سمت اتاقشون
رفتم سمت اون دوتا جنگجو و گفتم: خب بگید ببینم این دعوا بخاطر چی بود ؟
هردو اشاره دادن به حامد
انگارفهمید قضیه چیه که گفت: من برم بیرون کار دارم
رفت من موندم آقا حسین و اون دوتا پیمان گفت: سر هیچی مهم نیست
_همینو نمیتونستی جلوی حامد بگی؟
_نه
_واقعا خیلی احمقین اون زن مرد و زنده شد از ترس این چه کاری بود؟
_تقصیر این پسرس هر چی از دهنش در میاد و میگه کثافت
اینو شهاب گفت رو بهش گفتم: چی بهت گفته گفت:گفتن نداره
_ای بابا من باید بدونم سر چی اینطور افتادین به جون هم یا نه
_نه
اینو پیمان گفت
همچین بد نگاهش کردم ولی خب اون عین خیالش نبود
آقا حسین دید که اینا حرفی نمیزنن رو بهم گفت: تو برو من خودم ازشون میپرسم شاید به من بگن
سرمو تکون دادم و رفتم سمت اتاقم
نمیدونم چقد گذشت که خسته شدم و رفتم پایین ولی قبلش رفتم دست و صورتمو شستم
رفتم سمت آشپزخونه کسی تو سالننبود
آقا حسین مشغول صبحانه خوردن بود نشستم کنارش و مشغول صبحانه شدم
در همین حین رو به آقا حسین گفتم: پسرا گفتن علت دعواشون چیه؟
_گفتن
_خب چی بود؟
romangram.com | @romangram_com