#سرنوشت_وارونه_پارت_182

_هی بد نیستم

_وا چرا؟

_بیخیال من برم فعلا

_باش گلم برو

قطع کرد نمیخواستم الان درباره ی حامد بهش حرفی بزنم اول باید کامل مطمئن باشم بعدا بهش بگم

گوشی گذاشتم سر میز ولی قبل از اون به ساعتش نگاه کردم ۱۰ بود

از اونجایی که من صبح ساعت ۸ بیدار شدم و دیگه نخوابیدم

چشامو بستم که خوابم برد....

صبح با صدای داد و بیدادی از خواب پریدم یعنی کی میتونه باشه؟؟؟

کنجاو شدم ببینم کیه اول صبحی پس لباسامو مرتب کردم و رفتم پایین ک....

شهاب و پیمان دیدم که داشتن با هم جر و بحث میکردن نگاهشون کردم

من از بالا پله ها میدیدمشون نمیدونستم بهم چی میگن یهو دیدم مشت شهاب امد تو صورت پیمان این آغاز جنگشون شد

منم هراسون رفتم پایین و هرچی خواستم جداشون کنم فایده نداشت همه امدن پایین حامد تلاش کرد که جداشون کنه ولی نمیشد انگارآهنربا بودن هی میرفتن سمت همدیگه سر و صو تشون خونی شده بود

گفتم الان یکیشون میزنه اون یکیو میکشه چون واقعا همدیگرو به قصد کشت میزدن.

رفتم پیرهن پیمان گرفتم و با داد گفتم: بسه دیگه خجالت بکشید اینجا ما مهمانیم این الم شنگه چیه راه انداختین بلند شید ببینم

اینو که گفتم انگار اثر کرد که پیمان و شهاب از هم جدا شدن و با چشماشون برای هم خط و نشون میکشیدن رفتم سمت شهاب که یه گوشه نشسته بود نگاهش کردم از دماغش خون می امد سریع رفتم چندتا دستمال اوردم و خون صورتشو پاک کردم و بهش گفتم سرش بگیره بالا

بعد از اونم رفتم سراغ پیمان اون لب و دماغش خونی شده بود

چندتا دستمال برداشتم و خون های صورتشو پاک کردم

دو سه تا دستمالم گذاشتم جای زخمیش

رو به پرویز خان که نشسته بود و شدید تو فکر بود گفتم: ببخشید واقعا من نمیدونم این دو نفر چه خوصومتی باهم داشتن که اینطور کردن من واقعا شرمندم

_نه مشکلی نیست جوونن درکشون میکنم

سرمو تکون دادم چشم خورد به پرستو که رنگ به رو نداشت بیچاره معلوم بود خیلی ترسیده به یکی از خدمه ها گفتم که برام آب قند بیار وقتی اورد دادم بهش و گفتم: بخور عزیزم رنگ به رو نداری

لیوان گرفت و سرکشید و بعد گفت: یه لحظه فکر کردم امدم میدون جنگ واقعا ترسیدم

_من واقعا شرمندم گلم

_نه تو چرا


romangram.com | @romangram_com