#سرنوشت_وارونه_پارت_180

چون تعدادمون زیاد بود با دو ماشین رفتیم

من و حامد و پیمان باهم آقا حسین و شهاب و پرویز خانم باهم

یه ربع ساعتی توراه بودیم تا رسیدیم

رفتیم داخل و....





_خب شرایطتون چیه؟

اینو پرویز خان گفت

شروع جرفا شد و یه نیم ساعتی طول کشید تا حرفا تموم شد....

امدیم خونه و خلاصه اوم شب جشن کوچکی به عنوان شراکت گرفتیم کلی گفتیم و خندیدیم





********************

بعد از شام رفتم بالا تصمیم گرفتم برم با حامد حرف بزنم رفتم سمت اتاقش دیده بودم از کدوم اتاق زده بود بیرون رفتم سمت همون اتاق و در زدم

با گفتم بفرمایید رفتم داخل پشت میز نشسته بود و سرش پایین و مشغول نوشتن بود

سلامی دادم وقتی فهمید منم اول با تعجب و بعد که به حالت عادی برگشت گفت: بشینید تا من کارم تمام شه

منم نشستم از فرصت استفاده کردم و اتاقشو کامل دید زدم

تخت دونفره سلطنتی و میز و کمد و مبل و کلا اتاق کاملی بود

دیوارشم به رنگ استخونی بود ساده

بالکونم داشت

با حرف حامد از فکر در امدم

_خب امرتون؟

_خواستم یه سوال بپرسم

_بله بفرمایید

_اردلان خان دنبال یه محموله ست که انگا توسط شما ربوده شده درسته؟


romangram.com | @romangram_com