#سرنوشت_وارونه_پارت_178





خلاصه تا شب که شام حاظر شه یه عالمه حرف زدیم ولی وقت نشد سوال ذهنیمو پرسم

بعد از شام پرستو جون اتاقی بهم نشون داد و گفت: اینم از اتاقت عزیزم هرچی لازم داشتی به خودم بگو

لبخندی زدم و گفتم: حتما

لباسامو عوض کردم و گرفتم و داز کشیدم روی تخت

تو فکر این بودم که چرا پیمان امده باهامون

اردلان خان چه نقشه ای داشته ؟

مطمئنم بی دلیل پیمان نیومده باید هرجور شده بفهمم

تو همین فکرا بودم که خوابم برد....

**********************





صبح از خواب بیدار شدم و بعد از شست وشوی صورتم ومرتب کردن لباسم رفتم پایین

پرویز خان و پرستو داشتن صبحانه میخوردن وقتی منو دیدن پرستو گفت: خوب خوابیدی عزیزم؟

لبخندی زدم و گفتم: بله

نشستم کنارش و مشغول صبحانه خوردن شدم

رو به آقا پرویز گفتم: کی میریم شرکتتون؟

_میریم باید اونا بیدار شن یا نه؟

_بله

پرستو با اجازه ای گفت و بلند شد رفت تو اتاقش

رو بهپرویز خان گفتم: خانمتون میدونه پلیسید؟

لبخندی زد و گفت: خودت میگی خانمم بنظرت نباید بدونه؟

_راستی این شرکت مال کیه؟

_مال خودم بهم نمیاد شرکت داشته باشم


romangram.com | @romangram_com