#سرنوشت_وارونه_پارت_177
سرمو تکون دادم و دوباره بهش گفتم: راستی اونا میدونن تو هم میای؟
_نه اونا نمیدونن که من پیمانم پس توام نباید چیزی بگی
_خب چی صدات بزنم
_هر چی میخوای بگو
یکم فکر کردم و گفتم: میگم پژمان
سرشو تکون داد و حرفی نزد خیلی برام جالب بود بدونم چرا پیمان می امد باهامون آخه چه اجباری بود؟؟؟
خلاصه وقتی رسیدیم فروددگاه گشتیم و آقا حسین و شهاب پیدا کردیم و رفتیم طرفشون وبعد از سلام کردن و معرفی پیمان به عنوان یکی از همراه ها راه افتادیم رفتیم بیرون از فرودگاه که با حامد مواجعه شدیم
این از کجا فهمید؟؟
امد طرفمو و سلامی داد و گفت: خوشحالم بازم می بینمتون
_همچنین من
و به اون سه نفرم سلام کرد و خلاصه سوا ماشین شدیم و راه افتادیم....
تو مسیر که بودیم حامد رو بهم گفت: پدر و پرستو جون خیلی خوشحال شدن که شمارو دوباره می بینن
_منم همینطور
از آینه بغل شهاب دیدم که داشت نگام میکرد یا واقعا داشت همین کار ور میکرد یا من توهم زدم!
بیخیال چشم دوختم به جلو....
به نیم ساعت نکشید که رسیدیم به عمارت حشمتی حالا که فهمیدم اینا پلیسن و این حرفا دیگه نمیترسم یعنی خیالم راحت تر شده ولی هنوزم نفهمیدم بیتا اینجا چه نقشی داره!!!؟
حتما باید بپرسم
پیاده شدیم ورفتیم داخل پرویز خان امد جلومون و خوش آمد گفت و مارو دعوت کرد داخل و خلاصه اینکه رفتیم و نشستیم و مشغول حرف زدن شدیم یکم بعد پرستو به جعممون اضافه شد و بعد از سلام امد نشست جفتم و گفت: خیلی خوشحامل میبینمت
_منم همینطور
یهو یه سوال امد تو ذهنم که واقعا این پرستو زن واقعی پرویز خان یعنی میدونه پرویز خان پلیس؟یعنی اون داستان آشنایی که گفت حقیقت داشت یا.....
در اولین فرصت باید ازش میپرسیدم
صداش باعث شد از فکر خارج شم
_خیلی دنبال شمارت گشتم که بهت زنگ بزنم ولی خب چه کنم که پیا نشد
_باور کن منم درگیر بودم وگرنه حتما زنگ میزدم
_میدونم عزیزم مهم نیست
romangram.com | @romangram_com