#سرنوشت_وارونه_پارت_176

تقریبا ساعت نزدیکای سه ظهر بود که بیدار شدم

عجیب بود که تا الان کسی سراغم نیومده بود بهتر

بلند شدم و دست وصورتمو شستم ورفتم پایین یکی از خدمه ها که منو دید گفت: خانم بفرمایید بشینید براتون نهار بیار

سرمو تکون دادم و رفتم نشستم سر میز





بعد از غذا سپهر امد و گفت که باید آماده شم برم

رفتم بالا و آماده شدم و به چمدون بردم و رفتم پایین

عجیب بود این آرش نمیدیدم

نمیدونم کجا میره مشکوک میزنه همه پایین منتظر من بودن یه پسری بود که نمیشناختم بیخیال رفتم طرف پوپک و بغلش کردم و یواش گفتم: هرطور شده زیر زبون حامد جونتون میکشم غمت نباشه

از بغلش امد بیرون لبخندی روی لبش بود

از سپهرم خدافظی کردم و رفتم سمت اون پسری که نمیشناختم

سلامی دادم که لبخندی زد و گفت: همراهیتون میکنم

با شک نگاهش کردم چقد صداش آشنا بود

یهو دیدم پوپک و سپهر منفجر شدن نگاهشون کردم دیدم دارن میخندن با تعجب نگاهشون کذم و گفت: وا چتونه؟

با این حرفم بیشتر خندیدن

یه نگاه به اون پسرا و یه نگاه به سپهر پوپک انداختم تازه دو هزاریم افتاد و با تعجب رو به پسره گفتم: نکنه تو پیمانی؟

خندید و گفت:آره خود خودمم

دستی به صورتش و موهاش کشیدم و گفتم: چقد تغییر کردی وای باور نمیشه اصلا نشناختم!

_خب دیگه الان که شناختی بدو بریم که دیر شد





باهم سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت فرودگاه

تو مسیر روبه پیمان گفتم: پس بقیه؟

_فردگاهن


romangram.com | @romangram_com