#سرنوشت_وارونه_پارت_174
_چشم پدر
سپهر بلند شد و رفت که زنگ بزنه
ما هم نشسته بودیم و منتظر
پوپک یواش بهم گفت: معلوم نیست این خان داداش ما رفته کجا تا حالا نشده بود انقد دیر بیاد
منم سرمو به علامت نمیدونم تکون دادم و اون رفت تو فکر، منم غیر پیمان بیشتر تو این فکر بودم که اردلان خان کیو میخواد باهام بفرسته
با صدای سپهر از فکر امدم بیرون
_گفت تو راه داره میاد
اردلان سرشو تکون داد و حرفی نزد یکم دیگه صبر کردیم و دوباره تو سکوت بودیم که اردلان خان به حرف امد: خب من شروع میکنم تا پیمانم....
رسید به اینجای حرفش که با سلام پیمان ساکت شد
_ببخشید دیر شد
_از دیشب تا الان کجا بودی
_پدر من که بهتون گفتم
_باشه بشین
نشست جفت من چون تنها جان پیش من بود
اردلان خان شروع کرد: فردا بعد از ظهر حنا باید بره خونه حشمتی و با اولین فرصت باید کاری که میخوایم و انجام بده و...
یکم مکث کرد و گفت: کسایی که با حنا فردا میرن پیمان و آقای اعتمادی و شهاب متین
اسمارو که گفت دهنم باز موند یعنی چی؟؟
با شهاب و آقا حسین و پیمان؟؟؟
با تعجب رو به اردلان خان پرسیدم: ببخشید ولی اونا که آقا حشمتو میشناسن و از اونجایی که آقای اعتمادی و متینم شرکت دارن به احتمال زیاد آقای حشمتی این آقایون میشناسن
_نه نمیشناسن من میدونم فقط پیمان که برای اونم فکر کردم
_میشه بپرسم چه فکری؟
_میفهمی
دیگه حرفی نزدم که گفت: یادگیری تیر اندازی به کجا کشید یاد گرفتی یا نه؟
به جای من سپهر جواب داد: پدر هدف گیریش بهتر شده یکم دیگه تمرین کنه کامل یاد میگیره
romangram.com | @romangram_com