#سرنوشت_وارونه_پارت_173
-حامد
با تعجب گفتم: حامد؟؟؟
سرشو تکون داد
واقعا تعجب کردم و خیلی دوست داشتم ببینم حامد نظرش راجب پوپک چیه!!؟
-درباره ی اون چی میدونی دوستت داره؟
-مشکلم همینه حنا من هیچی نمیدونم
-عزیزم ناراحت نشو خودم درستش میکنم
-جدی؟
لبخندی زدم و چشام و بستم و باز کردن اونم لبخندی زد
خلاصه تا ظهر که خدمه امد گفت نهار آمدس ما باهم میگفتیم میخندیدیم
بعضی وقتا اصلا احساس نمیکنم من اینجا کار میکنم واقعانم کار نمیکنم خیر سرم مثلا بادیگارد آقا پیمانم ولی معلوم نیست کجاست که هنوز نیومد حتما خیلی بهش خوش میگذره پیش اون لیدا خانم
بعد از نهار رفتم پیش اردلان خان و گفتم: قربان
سرشو بلند کرد و گفت: چی شده؟
-خواستم بپرسم من برم شرکت یا دیگه .کنسل شده؟
-نه فردا بعداظهر باید بری خونه حشمتیا
-ببخشید قربان ولی با کی؟
-شب بهت میگم
-چشم،با اجازه
چیزی نگفت منم رفتم سمت اتاقم و داز کشید روی تخت جدیدا کم خواب شدم اصلا نمیخوابم
رفتم تو فکر یعنی اردلان خان کیا رو میخواد با من بفرسته؟
شب شده بودم همه دور همه جمع بودیم البته ارلان خان مارو احضار کرده بود
البته هنوز خبری از پیمان نبود معلوم نیست کجاست
اردلان خان رو به سپهر گفت: زنگ بزن به پیمان ببین کجاست بگو سریع خودشو برسونه
romangram.com | @romangram_com