#سرنوشت_وارونه_پارت_172

_جدی؟حالا میشه بریم داخلش؟

_دوست داری؟

_آره خب

لبخندی زد و گفت: پس بزن بریم





_ولی فقل بود

_پس وایسا الان میام

سرمو تکون دادم و اونم سریع رفت بالا و به ده دیقعه نکشید امد و گفت : کلیدش پیدا کردم بزن بریم

با هم رفتیم سمت کلبه چوبی از پله ها بالا رفتیم و در باز کرد وداخل شدیم.خیلی قشنگ بود کوچیک و دنج

نشستیم و پوپک یه دکمه ای که به تیوار نصب بود فشار داد

با تعجب گفتم: اون چی بود؟

لبخند شیطونی زد و گفت: میفهمی حالا

یکم بعد که گذشت یکی از حدمه ها با یه عالمه خوراکی امد و داد به پوپک و رفت مشغول خوردن شدیم و حرف میزدیم

_حنا تا حالا عاشق شدی؟

همینطور که لواشکم میخوردم گفتم: نه چطور؟

سرشو انداخت پایین و گفت:همینطوری





با لحن شیطونی گفتم: همینطوری؟؟

-میدونی حنا من به یه نفر علاقه دارم

لبخندی زدم و گفتم: بسلامتی حالا این مرد خوشبخت کی هست کلک؟

-بگم؟

-میشناسمش؟؟؟

سرشو تکون داد که با هیجان گفتم: کیه؟ بگو ببینم؟


romangram.com | @romangram_com