#سرنوشت_وارونه_پارت_171

_نه نمیدونه

خیالم یکم راحت شد باهم رفتیم سمت اردلان خان نمیدونم واکنش حسین آقا چی میتونه باشه!!اصلا منو یادش هست تا اونجایی که یادم هیچوقت از من خوشش نمی امد هامین همیشه دوست داشت و از من بدش می امد

وقتی رسیدیم اردلان خان دیدمون و گفت: اینم خانم جاوید که براتون گفتم

حسین آقا نگام کرد خیلی دقیق یه تا ابروشو برد بالا و گفت: خوش بختم اردلان خیلی از شما تعریف میکردن مشتاق دیدار

_اردلان خان لطف دارن ممنون

یعنی نشناختم؟ شاید!

یکم حرف زدیم و خلاصه ساعت نزدیک ۱۱ بود که مهمانا عزم رفتن کردن و منم رفتم تو اتاقم و لباسامو عوض کردم و رفتم حمام

عجیب بعد از اون رقص من پیمان و لیدارو ندیدم !یعنی کجا رفتن؟

صدای لیدا اکو شد تو سرم

"من و پیمان عاشقانه همدیگرو دوست داریم"

نمیدونم چرا حساس شدم جدیدا!!بیخیال رفتم زیر دوش و بعد از حمام و پوشیدن لباسام رفتم رو تخت و دراز کشیدم فکرم رفت سمت سالن تیراندازی یعنی زیر اون کاشی چی میتونست باشه؟اصلا چطور شهاب دوربینارو از کار انداخت؟و هزار فکر دیگه ...تو همین فکرا بود که خوابم برد....

صبح بیدار که شدم رفتم پایین و صبحانه خوردم امروز چون جمعه لود شرکت تعطیل بود البته هنوز نمیدونم باید برم یا نه آخه من مثلا اون چیزایی که میخواستن و اودم براشون عمارت ساکت بود فقط خدمه رفت و آماد میکرد پس بقیه کجان یکی از خدمه رو صدا زدم و ازش پرسیدم که گفت: خانم،آقا سپهر وپدرشون رفتن شرکت و پوپک خانمن رفتن بیرون با یکی از دوستانشون قرار داشتن آقا پیمانم که از دیشب خونه نبودن

سرمو تکون دادم پیمان یعنی کجا ممکنه رفته باشه؟عجیبه!

بیخیال رفتم سراغ تیوی و بازش کردم و مشغول تماشا کردن فیلم شدم وقتی تمام شد از بیکاری رفتم تو باغ بهتر یکم این عمارت بگردم

یساغتی تو باغ گشت زدم ولی خب چیزی پیدا نکردم جز یه کلبه چوبی درختی حتما باید با پوپک بریم تو اون کلبه

رفتم عمارت پوپک امده بود رفتم سمتشو گفتم: خوش گذشت؟

نگام کرد ولبخندی زد و گفت: وای حنا اینجا بودی؟من فکردم رفتی شرکت اگه میدونستم بیکاری با خودم میبردمت بیرون دور دور

_حالا خوش گذشت؟

_آره خوب بود

_خوبه راستی

_ها

_ایشش ها نه بله

_برو بابا دوس دارم بگم ها

خنده کوتاهی کردم و گفتم: اون کلله چوبی مال کیه؟

_ساخت سپهر خودش طراحیش کرد و خودشم ساختش


romangram.com | @romangram_com