#سرنوشت_وارونه_پارت_170

_کدومشون

_بنظرت؟

_پیمان؟

پوپک لبخندی زد و گفت: آبریکلا

_ا پس چرا نگفتین؟

_اونم میگیم نگران نباش

پوپک امد کنارم نشست و گفت: این آقا طوفان پسر صمیمی ترین دوست پدر از پچگی که یادم طوفان همیشه پیش خودمون بود و انقد باهم خوش میگذروندیم یادش بخیر





_آره واقعا چه روزایی بود

تو همین حرفا بودیم که سپهر امد سمتون و گفت: به به جمعتون جمع

_آره دیگه داداشی داشتیم درباره خاطرات بچگی حرف میزدیم

_خیلیم عالی

رو کرد به من و گفت: حنا پدر کارت دار بیا بریم

سرمو تکون دادم بلند شدم و با یه اجازه از بچه ها با سپهر همراه شدم

نمیدونستم اردلان چیکارم داشت!

از دور دیدمش که دداشت با مردی حرف میزد اما مرد معلوم نبود یکم که نزدیک شدیم تازه دیدمش وااای نه ایستادم که سپهر با تعجب گفت: چیزی شده؟

_سپهر

_جانم؟

__میشه یکم دیگه بریم پیش اردلان خان؟

_چرا چیزی شده؟

_اون مرد که کنار اردلان خان اون شوهر خالم

با تعجب گفت: واقعا؟

سرمو به علامت آره تکون دادم که بیخیال گفت: خب که چی؟مگه میخوای بری چی بگی ؟پدر میخواد تورو به عنوان نماینده شرکتش به اون اقا که میگی شوهر خالت معرفی کنه همین

_یعنی اون نمیدونه....


romangram.com | @romangram_com