#سرنوشت_وارونه_پارت_169

وارد سالن شدیم آرش رفت یه سمت منم سمت دیگه ریز به ریز میگشتیم همینطور گه راه میرفتم یهو احساس کردم زیر پام صدای عجیبی میده یکم با پام زدم روی کاشی که متوجه شدم این زیر یچیزایی هست آرش صدا زدم که اونم امد و گفت: چیه؟

_نگاه کن این زیر یچیزایی هست

با مشت ضربه ای به کاشی زد و بعد چاقوشو در ارود و دور کارشی کند مشغول بود که گوشیش زنگ خورد چون دستش بند بود من جواب دادم:بله؟

شهاب بود گفت: زود برید بیرون وقتتون الان تمام میشه

و قطع کرد رو به آرش گفتم:آرش بدو باید بریم

نگاهی بهم کرد و گفت: اما اینجا رو چیگار کنیم؟

_بیا بریم دفع بعدی میایم

سرشو تکون داد و با دو از سالن زدیم بیرون من رفتم طرف عمارت و آرش نمیدونم رفت کجا !!

رسیدم به در سالن یه نفس عمیقی کشیدم و رفتم داخل

وای خطر از بیخ گوشمون گذشت نشستم یه گوشه و یکم آب خوردم دیدم یه پسر داره میاد سمتم خوشتیب بود ولی خوشگل نه زیاد وقتی بهم رسید یه تعزیم کوچکی کرد و گفت: افتخار آشناییو با کی دارم؟

خیلی جدی گفتم: من آتیس هستم

_بله بنده هم طوفان هستم البته مثل اسمم هرگز نبودم!

_خوشبخت

_و منم همچنین از دیدار خانمی به این زیبایی واقعا خرسندم

نه زبون چرمی داره با این زبونش خیلیارو میتونه به دام بندازه

_ممنون

_این بنده ی حقیر میتواند در کنار شما بنشیند؟

اصلا حوصلشو نداشتم ولی چاره ای جز قبول کردنم نداشتم پس گفتم: بفرمایید

نشست رو به رومو گفت: میشه بپرسم با خانواده ی سناییا چه نسبتی دارین؟

خواستم جواب بدم که

_زن داداشم طوفان

رومو کردم سمت صدا پوپک بود طوفان وقتی دیدش لبخندی زد و گفت: به به پوپک خانم چه عجب ما شمارو زیارت کردیم

_خب دیگه من دیگه نایاب شدم

_بله بله شما درست میگید،راستی گفتین این خانم چه نسبتی باهاتون دارن؟

_زن داداشم دیگه


romangram.com | @romangram_com