#سرنوشت_وارونه_پارت_168
خندید و گفت: واقعا؟حتما میخواست سرکارت بزار منو اون دوتا دوست معمولیم همین
_برحال،به من که ربطی نداره
_آره اصلا بهت ربطی نداره
نمیتونستم بمونم پیشش راه سالن در پیش گرفتم و رفتم داخل آهنگ ملایمی در حال پخش بود و زوجا وسط میرقصیدن رقص دونفر
ایستادم یه گوش و نگاهشون میکردم که دستی جلوم دراز شد نگاه کردم که با تعجب پیمان دیدم گفت: افتخار میدین بانو؟
فقط با تعجب نگاهش میکردم این چه امروز مهربون شده!!؟
یه حسی شدیدا میگفت که قبول کنم منم دستمو گذاشتم دستشو رفتیم وسط بوی عطرش واقعا مست کننده بود نکنه زده بودش واسه اون لیدا خانم؟اصلا به من چه!
_شاید حواست نباشه ولی خیلی از پسرای این مهمانی مجذوبت شدن
_برام اهمیتی نداره
_میدونم
_پس چرا میگی
_گفتم در جریان باشی
_ممنون که گفتی
چیزی نگفت آهنگ که تمام شد سرمو گرفتم بالا که پیمان خیلی آروم پیشونیمو بوسید و از کنارم رفت نمیدونم این چه حسیه که الان امد سراغم ولی از این بوسه خوشم امد بیخیال رفتم نشستم یه گوشه به ساعت نگاه کردم ۸ بود یکی از خدمه ها امد و گفت که شام حاظره همگی رفتیم بری شام راستی پوپک کجاست؟
تو همین فکر بودم که
_غرق نشی
_ا تو کجایی اتفاقا داشتم به تو فکر میکردم
_ا چه افتخاری
_کجا بودی؟
_هیچ با دوستا یه گوشه نشسته بودم خواستم بیام ببرمت با دوستام آشنا شی که دیدم داری با پیمان میرقصی
_اها آره باهم رقصیدیم
خلاصه بعد از شام ساعت ۸ نیم بود هرچی ساعت به ۹ نزدیک تر میشد من استرس عجیبی میگرفتم نمیدونم چم شده بود خیلی میترسیدم
ساعت ۹ شد سریع رفتم بیرون و گشتم دنبال آرش وقتی پیداش کردم رفتم سمتش و گفتم:چیشد؟
_دوربینا نیم ساعت از کار می افتن پس فقط نیم ساعت وقت داریم
سرمو تکون دادم و باهم رفتیم سمت سالن تیر اندازی وقتی رسیدیم آرش تک زنگی به شهاب زد و اونم سریع پیام داد که کار انجام شده ماهم رفتیم سکت در ورودی سالن دو مفر اونجا بودن منو آرش رفتیم از پشت سر زدیم تو سرشون که بیهوش شدن بالاخره اون رزمی کاری بدردم خورد چه عجب!
romangram.com | @romangram_com