#سرنوشت_وارونه_پارت_167

خیلی دوست داشتم بدونم چطور با پیمان آشنا شده بخاطر همین گفتم: شما چطور با پیمان آشنا شدی؟

_منو پیمان خیلی وقته باهمیم عاشقانه همدیگرو دوست داریم

ابروم پرید بالا و گفتم: جدی؟

_آره جدی

ایششش عاشقانه اههه اه بدم میاد نمیدونم چرا حالم گرفت ... با اجازه ای گرفتم و رفتم بیرون یه نفس عمیق کشیدم آخی یهو فضای داخل برام سنگین شد نمیدونم چرا!!!؟

تو همین فکرا بودم که دستم کشیده شد نگاه که کردم آرش بود....

بردم گوشه ترین جا ایستادم ورو بهش گفتم: داشتم دنبالت میگشتم کی باید بریم سالن؟

_زنگ زدم شهاب گفت ساعت ۹ دوربینارو از کار میندازم اون موقعه حاظر باش

_باشه نگران نباش

_اوکی الانم برو تا شک نکردن

سرمو تکون دادم و داشتم میرفتم داخل که چشم خورد به شوهر خالم این اینجا چیکار میکنه!!؟

شوهر خالم آقا حسین شوهر خاله کیمیام هست خیلی وقته ازشون خبری نداره فکر کنم آخرین بار سال پدر مادرم دیدمشون فقط یه پسر داره که سه سالی از من کوچیکتره اسمشم کیوان

الانم انگار با همون کیوان امده وای حالا چیکار کنم!

_چرا اینجا ایستادی؟

صدای پیمان باعث شد یکم بترسم رو بهش گفتم: ترسدیم

_چرا اینجا ایستادی

_امدم هوا بخورم مشکلیه؟

_نه چه مشکلی

_راستی تبریک میگم

اخم ظریفی کرد و گفت: بابت؟

_لیدا خانم دیگه دختر خوشگلیه

_ا پس توام پسندیدی؟

_بله ولی خب مهم خودتونین

_آره ولی من فقط یه امشب باهاش همراهم اون هیچ ربطی به من نداره

_اما اون گفت که شما عاشقانه همدیگرو دوست دارید


romangram.com | @romangram_com