#سرنوشت_وارونه_پارت_166
_بله درست شنیدین
_خوبه اینطور منم میتونم به پارنتر خودم برسم
اینو که گفت خودمو ازش جدا کردم و گفتم: میتونستین بگین که همراه دارید
_گفتم به پدر ولی گوش نداد
_خب باشه حالا میشه برید کنار الان سپهر میاد
لبخندی زد و کنار رفت و گفت: بفرمایید
رفتم بیرون پشت سرمم پیمان از اتاق امد بیرون
رفتم پیمانم به دنبالم سپهر پایین پله ها منتظر بود لبخندی زدم و وقتی رسیدم بهش اونم دستشو اورد جلو دستمو دور بازوش حلقه کردم و رفتیم طرف مهمانا دیگه ندیدم پیمان چیشد و کجا رفت....
چشم گردوندم دنبال آرش ولی نبودش فکر کنم اون باید همه چیزو آماده کرده باشه واسه امشب اصلا وقت نکردم برم پیشش گشتم ولی نبودش رو به سپهر که مشغول صحبت با آقایی بود کردم و گفتم: سپهر
روشو کرد سمتمو گفت: جانم
_آرش نیستش؟
_چرا بیرون
_اها اوکی
دوباره مشغول حرف زدن با اون آقا شد
یکم که گذشت دیدم پیمان با همون دختری که پوپک گفت وارد سالن شد
دخترِ،دختر خوشگلی بود موهای بور و چشای سبز نه سلیقه پیمانم خوبه دختره که اسمش لیدا بود دستشو انداخته بود دور بازو پیمان و یجوری خودشو چسبونده بود بهش
امدن طرفمون و سلام کردن دختر دستشو جلو گرفت و گفت: سلام عزیزم من لیدام
دستشو فشردم و گفتم: سلام منم حنام خوشبختم
لبخندی زد و گفت: همچنین
لیدا ایستاد کنارم و پیمانم مشغول حرف زدن با همون آقایی شد که سپهر باهاش مشغول بود.
لیدا رو بهم گفت: پارنتر سپهری؟
_بله چطور؟
_هیچی آخه فکر نمیکردم بعد از اون قضایا بخواد با کسی باشه
_اول اینکه من با ایشون فقط دوستم دوم اینکه اون قضایا خیلی وقته تموم شده
_بله اینم میشه گفت
romangram.com | @romangram_com