#سرنوشت_وارونه_پارت_161

خلاصه چندساعتی باهم مشغول حرف زدن بودیم که یکی از خدمه ها گفت شام حاظر باهم رفتیم سر میز شام و نشستیم و یکم بعد که پیمان امد مشغول خوردن شدیم ولی هنوز خبری از اردلان خان نبود عجیب شایانم نبودش معلوم نیست کجا میره....بعد از شام منو پیمان و سپهر رفتیم سالن تیراندازی پیمان میخواست ببینه هدف گیربم خوب شده یا نه دروغ نگم هدف گیریم از قبل بهتر شده بود البته به هدف نمیزدماااا ولی بیرون از هدفم نمیزدم

رفتم سر جایگاه و تفنگ گرفتم و یه نفس کشیدم و شلیک....پیمان وقتی دید گفت: نه از قبل بهتر شدی بهت امدی هست اگه همینطور تمرین کنی شاید بتونی به هدف بزنی

_ای بابا داداش این دختر که نمیتونه همه کارا رو با هم انجام بده

_مجبور دیگه باید خیلی فشرده این تیراندازیو یاد بگیر

بعد رو کرد بهم و گفت: راستی یادت که نرفته هفته دیگه باید بری خونه حشمتیا

_نه یادم هست ولی هنوز نگفتین قرار با کی برم؟

_میفهمی حالا

و همینطچر که میرفت طرف در خروجی سالن رو سپهر گفت: به کاا ادامه بده

سپهرم سرشو تکون داد

تا ساعت ۲ مشغول بودیم اصلا یادم رفت برم پیش اردلان خان البته اگه بودش می امد سراغم خودش حتما نیومده!

با خستگی زیاد رفتم اتاقم و لباسامو عوض کردم و خوابیدم





صبح با صدایی از خواب بیدار شدم که پوپک دیدم بالا سرم ایستاد

_وای بالاخره بیدار شدی بلند شودیگه دیر شد باید بریم خرید

_ساعت چنده؟

_۱۰ بدو دیر شد

_اوکی

بلند شدو و رفتم سمت سرویس بهداشتی و دست و صورتمو شستم و امدم بیرون

از کمد لباسا یه مانتو برداشتم با یه ساپورت پوشیدم و شالمم زدم و کیفمو برداشتم ورفتم پایین اصلا حوصله ی آرایش نداشتم

پوپک منظر ایستاده بود وقتی دیدم گفت: بدو بدو

_چخبره بابا بازار که فرار نمیکنه میریم ای بابا

_آخه دختر دیونه ساعت ۳قرار آرایشگر بیاد

_نه بابا؟

_نمیدوستی؟


romangram.com | @romangram_com