#سرنوشت_وارونه_پارت_160
_شاید ولی خب چیزی بود کخ یهو امد تو ذهنم میدونی حنا احساس میکنم این نقاشیم واقعیه
_وا چه حرفا به جای ایم چرندیات بگو ببینم نقاشیو کی بهت یاد داد؟
خندید و گفت : داداش سپهرم
_ا جدی یعنی سپهرم نقاشی میکشه؟
_اووو خیلی حالا بعد یادم بنداز ببرمت تابلو هایی که کشید رو ببینی
_باشه راستی تو برای مهمانی فردا شب هستی؟
_بله دیگه هستم باید لباس بخرم فردا صبح باید باهم بریم بازار,مرخصی که گرفتیه؟
_بله
_خوبه پس فردا با هم میریم
_سلام به دخترای خوشگل
نگاه کردیم که دیدیم سپهر ایستاده بود بهمون لبخند میزد هردو بهش سلامی دادیمو و گفتم: اردلان خان نیومدن؟
_ای بابا تکلیف پدرم مشخص نیست منو فرستاد پی نخود سیاه خودشم نمیدونم رفت کجا گفت شب میاد
_اها
_خب بگین ببینم درباره چی حرف میزدین؟
پوپک گفت: درباره تو
_چه افتخاری نسیبم شده که دوتا خانم خوشگل داشتن درباره ی من حرف میزدن
_حالا ذوق نکن
_میشه بپرسم چی میگفتین حالا؟
_هیچ له حنا گفتم که نقاشیت ۲۰ حالا هم میخوام تابلو هایی که کشیدی رو بهش نشون بدم
_خوبه حتما این کارو بکن
_میشه بپرسم نقاشیواز کجا یاد گرفتین؟
_من کلا به این کار داشتم و رفتمدنبالش تا بالاخره یاد گرفتم از اونجایی که پوپکم دوست داشتم منم بهش یاد دادم البته ناگفته نماند خواهر من خودش بلد بود فقط الان بهتر شده
پوپک خندید و گفت: کم مسخره کن
romangram.com | @romangram_com