#سرنوشت_وارونه_پارت_159
_پس همینطوریم بیار بالا
سرمو اوردم بالا که لباس پوشیده جلوم بود دهنم باز موند این کی رفت لباس پوشید!!!؟
وقتی قیافه متعجبمو دید گفت: آدم باید تو هر کاری سریع باشه اینو تو گوشت آویزون کن
_بله
_با کی امدی؟
_با شا....آرش
_ا خوش گذشت بهتون؟
_منظورتون چیه؟
_هه منو خر فرض میکنی؟
_نه این چه حرفیه قربان
_بهش علاقه داری؟
جلو خندمو گرفتم و گفتم: علاقه قربان؟نه چه علاقه ای آخه!!؟
_منم که عر عر
_جدی میگم قربان اون فقط یه همکار برام
_خوبه امیدوارم همین باشه که اگه اینطور نباشه
قیافشو وحشتناک کرد و گفت: بلایی سرت میارم که مرغای آسمون به حالت گریه کنن
بلند داد زد: افتاد؟
وای باز سگ شد
_بله
_خوبه،حالا هم برو بیرون میخوام استراحت کنم
_چشم
از اتاق زدم بیرون رفتم اتاقمو مدارک گذاشتم روی تختم و خودم رفتم پایین پیش پوپک
پوپک مشغول نقاشی کشیدن بود نشستم کنارش و گفتم: ببینم چی میکشی
با لبخند تختشو داد دستم به نقاشی که کشیده بود نگاه کردم یه دختر و پسر که عاشقانه همدیگرو نگاه میکردن برگه ی بعدیشم همون دختر که دراز به دراز افتاده بود و پسر هم بالا سرش وا اینا چیه کشیده!؟
_یکم فکرت جنایی گلم
romangram.com | @romangram_com