#سرنوشت_وارونه_پارت_162
_خب نه
_خب حالا که فهمیدی بیا بریم
با هم رفتیم و سوار ماشین شدیم و پوپک حرکت کرد به سمت بازار....
تقریبا دوساعتی هست که میگردیم ولی هنوز لباسی که به دلم بیاد نخریدم
_وای حنا پاهام دیگه جون ندارن
_غر نزن بابا بیا بریم تو اون پاساژ شاید چیزی پیدا کردم
باهم رفتیم و دوری زدیم تا بالاخره یه لباسی خریدم لباسی مشکی خیلی شیک و کفش ستشم خریدم و رفتیم سمت پارگینگ و وسایل گذاشتیم صندق عقب ماشین و نشستیم و پوپک حرکت کرد
ضبط روشن کرد آهنگ قشنگی پخش شد...
((تو که نیستی پیشم هر چی میگم به هر کی میگم که با من بمونه میذاره میره از دله من
دیوونه میشم تویه خیابون تنها می مونه دستای سرد و عاشقه من
وقتی تو رو میبینمو پر میکشم تو دستای گرمت مثله قدیما بچه میشم
میخوام با تو باشم تو دنیا جایی ندارم به جز دله تو اینو میگم
تو میتونی بمونی میتونی بسازی منو اونجوری که همه حسودم بشن آدمای این شهر
قول بده بمونی قلبمو بسازش فقط تو میتونی منو آروم کنی نرو بسه دیگه این قهر
تو میتونی بمونی میتونی بسازی منو اونجوری که همه حسودم بشن آدمای این شهر
قول بده بمونی قلبمو بسازش فقط تو میتونی منو آروم کنی نرو بسه دیگه این قهر
romangram.com | @romangram_com