#سرنوشت_تلخ_پارت_94
کیارش-سیا برای تو هم گرفتم، بیا نمیشه که تا اخر یک جا وایستی.
بقیه جلوتر رفتن.
منم پشتشون داشتم می رفتم.
سیاوش هم نه نگفت، جالب بود.
ستایش یکم می ترسید انگار، چون به کیارش گفت:
_کیا ولم نکنی اونجا توروخدا.
کیارش-اخه مگه مجبورت کردن بچه.
وپشت بند این حرفش غش غش خندید.
وقتی رسیدیم، رها که عاشق هیجانه جلوتر از بقیه رفت، ارمانم بعدش.
ستایشم سفت بازوی کیارشو چسبیده بود.
به محض اینکه وارد شدم همه جا تاریک شد و صدای جیغ با صدای هو هو قاطی شده بود.
به خودم مسلط شدم، چند قدم که رفتم جلو.
یهو یه عجوزه از سقف اویزون شده، جلوم نمایان شد.
چون خیلی یهویی بود منم شروع کردم به جیغ زدن.
صدای همهمه وجیغ میومد فقط، به خاطر تاریکی هم نمیشد بچه هارو پیدا کنم.
دیگه واقعا کم کم ترسیدم، همین طور که داشتم با ترس می رفتم جلوتر، باکشیده شدن پام از پشت، صدای خنده ی هیستریکی بلند شد.
تا به خودم بیام افتادم زمین.
خیلی صحنه ی بدی بود، یک سره شروع کردم به جیغ زدن که یکی بازوم رو کشید و همزمان رفتم تو یه جای گرم ونرم.
-هیش اروم باش دختر خوب، چیزی نشده که.
مغزم فرمان هیچی نمی داد
_تو….تو…کی هستی؟!
صدا-سیاوشم نترس، من پیشتم.
وقتی فهمیدم سیاوشه انگار دنیا رو بهم دادن، از ترس الان پناه به هرکسی میاوردم.
بقیه راه رو منو از خودش جدا نکرد، صداها همچنان ادامه داشت.
ولی من بین این بازوهای عضله ای که سرم روشون بود با بوی عطر سیاوش که هوش از سر ادم می برد، دیگه نترسیدم.
تو حال وهوای بوی تنش بودم که گفت:
سیاوش-دیگه تموم شد.
وای آبروم رفت، چه راحت گرفتم بغلشو.
وقتی رفتیم بیرون بچه ها به جز ستایش داشتن راجب تونل صحبت می کردن.
انگار اوناهم تازه اومده بودن بیرون.
خجالت می کشیدم تو چشم های سیاوش نگاه کنم .
ولی یک تشکر بهش بدهکارم.
ستایش-خدایی اگه کیا نبود من سکته کرده بودم.
رها-منم آرمان نبود قطعا مثل تو بودم.
تو دلم گفتم:
-منم اگه سیا نبود قطعا سکته رو می زدم.
اوه من چه راحت شدم، سیا؟
ولی خیلی عجیبه، سیاوش با این مغروریش مواظبم بود.
رها-پسرا برین بستنی بگیرین بخوریم، فشارامون افتاده، شیرینی خوبه.
آرمان و کیا خندیدن و با سیاوش رفتن، بستنی رو بگیرن بیارن.
تقریبا جای خلوتی وایستاده بودیم.
ستایش-بچه ها یک نقشه دارم.
-چه نقشه ای؟
ستایش-وقتی اومدن بستنی هارو بکوبیم تو صورتشون.
با رها بلند زدیم زیر خنده.
romangram.com | @romangram_com