#سرنوشت_تلخ_پارت_95

-خیلی خری ستا.

ستایش-وات؟ستا دیگه چیه باز؟

خندیدم و گفتم:

-مخفف اسمت بود عزیزم.

ستایش-بچه ها دارن میان، بدویین نقشه رو عملی کنیم.

کیارش_بفرمایید خانما.

همگی تشکر کردیم که ستایش گفت:

-دخترا؟

ما هم به ستایش نگاه کردیم که پسرا پشت سرمون بودن.

با اشاره ای که داد هممون همزمان بستنی رو کوبیدیم تو صورت پسرا.

ای وای من، از شانس بد من سیاوش پشت من بود .

قیافش دیدنی بود.

یکدفعه سه تامون زدیم زیر خنده.

از خنده دل درد گرفته بودم، مگه بند میومد.

بعد اینکه خنده هامون بند اومد به پسرا نگاه کردیم.

اوه اوه فکر کنم حسابی عصبانی شده بودن.

کیارش-بریم خونه حسابتون‌و میرسیم، اینجا نمیشه، فقط خدا رحمتون کنه.

سیاوش-منم صد درصد باهات موافقم.

وای از سیا خیلی خجالت کشیدما، عوض تشکرم بود مثلا.

آرمان هم مثل این زن ذلیلا چیزی نگفت، و به سکوت بسنده کرد..

پسرا رفتن صورتشون‌و بشورن.



وقتی برگشتن کیا رفت بلیط واسه ی ماشین کوبنده بگیره.

سیاوش همچین برزخی نگاهم می کرد که از ترس نفسم بند اومد.

ولی بازم ریز ریز می خندیدم، چون خیلی بامزه شده بود.

همه به اون سمت حرکت کردیم.

وقتی نوبتمون شد هرکسی تو یک ماشین نشست.

پسرا وقتی داشتن می شستن تو ماشین، لبخند خبیثی رو لباشون بود.

ماشین رو به حرکت دراوردم که از سمت راستم یک ماشین محکم برخورد کرد باهام.

سرم‌و برگردوندم که دیدم سیاوش داره مرموز نگاهم میکنه.

اهان، پس داشتن انتقام می گرفتن.

همون لحظه کیارشم محکم کوبید به ماشین ستایش.

جیغامون رفت هوا.

داشتم می رفتم سمت رها و ستایش که پسرا با ماشیناشون دورمون رو احاطه کردن.

اصلا نمی تونستیم ماشین هارو کنترل کنین، بس که محکم می کوبیدن.

آرمان-حالا بستنی رو میریزین رو صورتامون؟

دیگه حال تهوع گرفته بودم.

وقتمون تموم شد و از ماشینا اومدیم پایین سرامون داشت گیج می رفت، پسرا می خندیدن.

همینطور که دستم رو سرم بود

نگاهم گره خورد به نگاه سیاوش.

یک نیمچه لبخند رو لباش بود.

مات نگاهش کردم.

وای خدا خندید؟

چقدر جذاب.



یکدفعه به خودم اومدم دیدم سیاوشم همینجور نگاهم میکنه.


romangram.com | @romangram_com