#سرنوشت_تلخ_پارت_224
چند لحظه همونجا موندم، اما فایده ای نداشت.
از پله رفتم پایین و نشستم رو مبل.
کیارش هم نشست کنارم.
-رها،آوا چی می گفت؟من چرا باید باعث بدبختیش باشم؟
-نمیدونم کیا، نمیدونم باز چش شده، خودت که دیدی حرفی نزد.
کیا-خیلی خب من برم دیگه.
از جام پاشدم.
-باشه به سلامت.
گونمو بوسید و باهم خداحافظی کردیم.
در و بستم و رفتم بالا.
(آوا)
حالم داغونه.
آشفته ام.
نمیدونم باید چیکار کنم.
کنج اتاق نشستم.
از خودم، از آرمان، از رها، از همه بدم میاد.
خدایا اخه مگه من چه گناهی به درگاهت کرده بودم؟گناهم فقط عاشق شدن بود؟
چرا من باید تاوان بقیه رو پس بدم خدا، مگه تو عدالت نداری، چرا گذاشتی این اتفاق بیفته.
سرمو گذاشتم رو پاهام و زدم زیر گریه.
دیگه احساس می کردم چشمه ی اشکم داره کم کم خشک میشه.
خدایا من دیگه بدبخت شدم، دیگه هیج آینده ای در انتظارم نیست، مهم ترین چیزمو از دست دادم، مگه واسه یک دختر چی ازم همه مهم تره؟
با به یاد اوردن دیشب تن و بدنم می لرزه.
بد ترین لحظه ی عمرم.
به من، به آوا راد به یک دختر هیجده ساله، دختر مهندس راد، به یک دختره ساده، به دلیل انتقام و تاوان کار بقیه تجاوز شده.
هق هقم شدت گرفت.
اخه مگه آرمان دل نداره؟چطور تونست این کارو با من بکنه.
من که عاشقش بودم،چرا؟
آرمان چرا؟
از جام بلند شدم.
از اتاق رفتم بیرون و به سمت حموم راهی شدم.
رفتم تو و در رو قفل کردم.
لباس هامو دراوردم و یک گوشه انداختم.
وان رو پر از آب کردم.
چشمم به تیغی که گوشه ی حموم بود افتاد.
با پاهای لرزون رفتم و برداشتمش، تو دستم گرفتمش.
رفتم تو وان و نشستم توش.
احساس کردم یکی به بدنم مشت و لگد زده.
تیغ رو اوردم بالا و بهش نگاه کردم.
فقط با یڪ حرکت میتونستم خودم و خلاص کنم.
تیغ رو نواز گونه رو مچ دستم کشیدم.
فقط کافی بود یک فشار بدم و خلاص.
با خودم گفتم،آوا تو میتونی؟جرأتشو داری خودت رو بکشی؟
نه،نمیتونستم هنوز خیلی کارا داشتم انجامشون بدم؟
هه دلت خوشه آوا.
romangram.com | @romangram_com