#سرنوشت_تلخ_پارت_223

با خمیازه ای بلند از خواب بیدار شدم.

موقعیتم‌و درک نکردم.

به اطراف که نگاه کردم دیدم ای وای بر من، دیشب رو پای کیارش خوابم برده و کیارش هم رو مبل دراز کشیده بود.

از جام پاشدم و به ساعت نگاه کردم.

خاک تو سرم ساعت نه صبح بود، الان اگه مامان بیاد چه غلطی بکنم.

سریع رفتم طرف کیارش و صداش زدم.

-کیارش..کیارش پاشو.



با حالت خوابالودگی از جاش پاشد و گفت:

-چی شده؟

-کیا خوابمون برده، پاشو برو الان مامانم میاد.

کیارش-باشه دختر، چرا انقدر جوش میزنی میرم الان،نمیخوای یک صبحانه بدی ما بخوریم..

با جیغ گفتم:

-صبحانه چی چیه، پاشو الان مامانم میاد.

خندید.

-باشه رها آروم باش، برم دسشویی میرم.

پاشدو به سمت دستشویی رفت.

وای گرمم شدا.

نشستم رو مبل.

همینجور داشتم به در و دیوار نگاه می کردم که یهو صدای چرخش کلید تو در اومد.

قلبم افتاد کف پام.

خدایا خودت رحم کن.

در باز شدو آوا اومد تو.

در بسته شد.

محو صورتش شده بودم.

این چش شده بود؟

پاشدم و با نگرانی به طرفش رفتم.

از بالا تا پایینش‌و دید زدم.

-آ..آوا این چه ریختیه دیگه؟

گوشه لبش زخم شده بود،زیر چشم هاش گود شده بود،وضعش آشفته و پریشون،چهرش در هم جمع شده بود.

اومدم دستم‌و بزار رو صورتش که دستم‌و پس زد.

برای بار چندم تنفر رو تو چشم هاش دیدم.

باز این چی از من دیده ناراحت شده، تازگی که خوب شده بود.

-آوا حالت خوبه؟چرا چیزی نمیگی، مردم از نگرانی،دیشب کجا بودی؟

با لحن خسته ای لب زد:

-رها، دیگه خسته شدم ازت، به خاطر تو زندگیم نابود شد، رها ازت بدم میاد، همه چیم‌و ازم گرفتی.

مات و مبهوت نگاهش می کردم که به سمت پله ها رفت.

کیارش هم از دستشویی اومده بود بیرون و مارو نگاه می کرد.

آوا با دیدن کیارش پوزخندی زد و رفت جلوش وایستاد.

آوا-تو هم، تو بدبخت شدن من نقش داشتی.

کیارش هم مثل من با تعجب نگاهش می کرد.

آوا از پله ها رفت بالا.

به خودم اومدم و سریع رفتم بالا.

رفته بود تو اتاقش.

در و خواستم باز کنم که دیدم قفله.

-آوا در و باز کن این چرت و پرت ها چیه باز داری میگی؟در و باز کن آوا مثل آدم بیا حرف بزن.


romangram.com | @romangram_com