#سرنوشت_تلخ_پارت_222
آرمان-آ آ داشتیم دور زدن رو؟
همینطور که من عقب عقب می رفتم آرمان میومد جلو.
-آر..آرمان خواهش میکنم بزار برم، اخه مگه من چیکار کر…
با یک حرکت دستمو گرفت و پرتم کرد رو تخت.
و در آخر کار خودشو کرد و من و بدبخت کرد.
در حالی که ملحفه رو دور خودم پیچیده بودم و گریه می کردم، یکدفعه آرمان داد زد:
-اه بسه دیگه، مخمو خوردی آوا، به رها گفته بودم کارش تاوان داره.
با داد بهش توپیدم:
-مگه من چه گناهی کرده بودم که باید تاوان رها رو پس بدم، خیلی پست فطرتی آرمان، من احمق عاشقت بودم، تو با همه ی توانت من و زیر پات له کردی، بزرگ ترین بلایی که میتونستی به سرم بیار همین بود،،نامرد.
آرمان-بسه دیگه آوا، دهنتو ببند.
پاشد و از اتاق رفت بیرون.
خدایا بدبخت شدم، حالا چیکار کنم؟
با چه رویی برم خونمون.
دستمو گذاشتم زیر شکمم.
خیلی درد می کرد.
خدا لعنتت کنه آرمان، خدا ازت نگذره کثافت هوس باز.
*
(رها)
امشب حسابی ذوق زده بودم، بعد چند روز دیگه آزاد شده بودم.
اولین کاری که کردم زنگ زدم به کیارش و اونم مثل من خوشحال شد، گفت میام پیشت.
منم خونه رو یکم مرتب کردم و به خودمم رسیدم.
وقتی اومد یکم باهم فیلم دیدیم و پاستور بازی کردیم که وقت گذشت و شد ساعت یک نصف شب.
مامان زنگ زد خونه و گفت ما امشب خونه نمیایم، بابات یک سفر کاری براش پیش اومد سریع رفت و منم همونجا موندم و صبح میام.
منم یکم خوشحال شدم، وقت بیشتری میتونستم با کیارش باشم.
مامان با زن دوست بابا حسابی جیک تو جیک بودن، لابد میخواستن تا صبح باهم حرف بزنن.
چشم رو هم گذاشتیم که شد ساعتدو نصف شب.
حسابی برای آوا نگران شده بودم.
کیارش هی می گفت حتما شب خواسته خونه دوستش بمونه،،اما مگه نباید یک زنگی می زد.
با حالت ناراحتی نشسته بودم رو مبل که کیارش نزدیکم شد و گرفتتم تو بغلش.
کیارش-می گم رها یک چیزی بهت بگم؟
خمیازه ای کشیدم و گفتم:
-جانم بگو.
کیارش-میگم حالا که نه مامانت هست نه بابات نه آوا میشه من…
-تو چی؟
-شب اینجا بخوابم.
یکدفعه چرخیدم طرفش که بلند زد زیر خنده.
منم با تعجب بهش خیره شده بودم.
خندش که تموم شد گفت:
-وای رها قیافت خیلی خنده دار شده بود.
مشت محکمی به بازوش زدم.
-خیلی بی ادبی، خودت رو مسخره کن.
دوباره برگشتم سر جام و سرم رو گذاشتم رو سینش.
همینطور داشتم فکر می کردم که یکدفعه نمیدونم چی شد که دیگه چیزی نفهمیدم.
romangram.com | @romangram_com