#سرنوشت_تلخ_پارت_221
-هیچ خبر.
راستش زیاد خوشم نیومد که باز داره از رها صحبت میکنه.
یکدفعه گفت:
-آوا بیا پیشم بشین.
به کنارش اشاره کرد.
چاییمو گذاشتم رو میز و لبخندی زدم.
پاشدم و رفتم پیشش نشستم.
از این نزدیکی قرمزی چشم هاش بیشتر دیده می شد.
همینطور خیره صورتم بود و داشت نگاهم می کرد.
منم غرق چشم های سیاهش شده بودم.
احساس کردم سرش کم کم داره میاد جلو.
یکدفعه صورتش رو فرو برد تو گردنم.
شوکه شدم، توان حرکت نداشتم.
با گاز ریزی که از گردنم گرفت بدنم لرزید.
در همون حالت چیزی زیر لب زمزمه کرد که فهمیدم مسته.
با ترس اسمش رو صدا زدم و سعی کردم از خودم جداش کنم.
با صدای لرزونی گفتم:
-دا..داری چیکار میکنی آرمان؟تو..توحالت خوب نیست.
دستشو از پشت فرو کرد تو موهام و کشیدشون به طرف پایین.
آخ ریزی گفتم.
آرمان-من خیلی هم خوبم و مست نیستم.
یکدفعه بلند زد زیر خنده.
وقتی خندش تموم شد گفت:
-دیدی حالم چقدر خوبه؟
از حرکاتش به شدت ترسیده بودم.
خواستم بلند بشم که سریع دستم و گرفت و پرتم کرد رو مبل.
دیگه اشکم در اومده بود.
آرمان که نم اشک رو تو چشم هام دید گفت:
-وای چی شد کوچولو؟گریت برای چیه؟
خم شد رو صورتم و چشمکی زد و گفت:
-قول میدم بهت خوشبگذره.
دیگه طاغت نیاوردم و بلند زدم زیر گریه.
-آرمان تو روخدا ولم کن، خواهش میکنم.
شوک بعدی رو هم بهم وارد کرد.
منی که تا حالا هیچ پسری بهم دست نزده بود، الان تو موقعیتی قرار گرفتم که نمیدونستم باید چیکار کنم.
بوسش نه از رو عشق بود نه از روی دوست داشتن نه از روی هوس، فقط و فقط از روی ترحم و زجر دادن من بود.
به خودم اومدم و سعی کردم از خودم جداش کنم، اما اون بیشتر بهم چسبید.
همینطور داشتم دست و پا می زدم که یکدفعه با یک دستش دوتا دست هامو گرفت و بالا سرم نگه داشت.
دیگه از گریه و هق هق صدام در نمیومد.
با کمی مکث از روم بلند شد و شروع کرد به باز کردن دکمه های لباسش.
از فرصت استفاده کردم و از جام پاشدم، سریع دویدم سمت اتاق.
رفتم تو، خواستم در و ببندم که پاش رو گذاشت لای در و اومد تو.
romangram.com | @romangram_com