#سرنوشت_تلخ_پارت_220

-من تا شب یکم کار دارم، اگه میتونی ساعت های نه تا ده بیا.

-آرمان یکم دیره، فکر نکنم تو اون ساعت بتونم بیام.

-نه دیگه بیا، خودم از اون ور میرسونمت.

-خیلی خب باشه، پس تا شب فعلا.

-خداحافظ.

وای خدا یعنی آرمان چی میخواد بهم بگه؟

وای خیلی خوشحالم، خدایا ممنونتم، از توجه های آرمان خیلی لذت میبرم، همین که بهم زنگ میزنه و رستوران دعوتم میکنه و میاد دم دانشگاه دنبالم، برام لذت بخشه.

با خوشحالی از اتاقم زدم بیرون.



مامان و بابا که خونه نبودن، به رها هم گفتم شب دیر وقت میام و می خوام برم خونه ی شبنم دوستم، از اون ور هم میرسونتم.

رها هم از چشم هاش معلوم بود حسابی خوشحال شده، چون یک شب آزاده و میتونه بره بیرون، نه بابا بود و نه مامان و نه من.

****

یک لباس خیلی خوشگل به همراه شلوار لی تنم کردم.

عطرم‌و هم که خیلی دوستش داشتم، رو خودم خالی کردم.

موهام‌و هم بالا بستم که چشمام‌و کشیده تر کرد.

یک آرایش ملایم هم کردم.

لباسم یکمی باز بود اما عیبی نداشت.

مونده بودم آرمان چرا خودش نیومد دنبالم.

به آژانس زنگ زدم و گفت تا پنج دقیقه دیگه میاد.

مامان و بابا خیلی وقت بود رفته بودن.

یکم که گذشت از در زدم بیرون و سوار آسانسور شدم.



خداروشکر راننده مرد مسنی بود، چون این وقت شب یکم خطرناک بود.

آدرس رو بهش گفتم و راه افتاد.



وقتی رسیدیم، کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم.

زنگ آیفون رو زدم که در باز شد و رفتم تو.

نمیدونم چرا استرس داشتم.



در آسانسور باز شد و رفتم بیرون، آرمان دم در ایستاده بود.

رفتم جلو و باهم دست دادیم.

حالتش یک جور خاصی بود، نمیدونم چجوری، اما محل ندادم و رفتم تو.

هنوز جهاز رها تو خونه بود.

نمیدونم چرا گفته بود بیام اینجا، یکمی هم برام سخت بود، تو خونه ای باشم که خواهرم قرار بود خانم این خونه بشه.

لباسام‌و در اوردم و گذاشتم یک گوشه.

نمیخواستم تو اتاق ها برم.

نشستم رو مبل.

این لحظات برام خیلی لذت بخش بود.

آرمان رفته بود تو آشپز خونه.

به اطراف نگاه کردم، یاد اون روز هایی افتادم که میومدیم تا جهاز رو بچینیم، من اونجا چه حالی داشتم، واقعا هیچ کس از فردای خودش خبر نداره.

سعی کردم افکار رو از خودم دور کنم، امشب هیچ چیز نباید برام مهم باشه جز بودن کنار آرمان.

یکم که گذشت با سینی چایی اومد طرفم و گذاشت رو میز.

خودش رفت رو یک میل دیگه ای نشست.

بدون هیچ حرفی داشت نگاهم می کرد.

یکم معذب شدم، چاییم‌و برداشتم و یکم ازش خوردم.

آرمان-خب چه خبر از خواهر فراریت؟


romangram.com | @romangram_com